زيکورات

26 اکتبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
 

مدتیست که دستم را گرفته؛همیشه میگذارد دم آخر؛همیشه وقتی که در نهایت درماندگی سراغش را میگیرم؛خودش خوب میداند انگار؛خوب میشناسد من را؛گفته بود اگر مرا خواستی آن غرور لعنتی را بگذار کنار و بیا سراغم؛خوب میداند که دانه های غرورم را هر شب تک تک میشمارم ؛خوب میداند که وقتی یکی از دانه ها را خرج کردم یعنی هیچ کس هیچ کاری نمیتواند بکند؛شاید بعد ها بهتر هم شود؛کسی چه میداند؛بار دیگراگر که پیش آمد؛یادم بیندازید یکی از دانه های غرورم را بشکنم؛من فراموشکارم.


 
 
24 سپتامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
 

یه جای کار داره میلنگه؛زندگی نمیتونه اینقدر تلخ باشه.


 
 
31آگوست
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
 

 این روزها گاهی چیزی در دلم تکان می خورد خیلی بد است که آبستن سقوط باشی و ندانی پدرش کیست


 
 
19 آگوست
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩
 

دیدی چه زود گذشت...به قبلا که فکر میکنم گاهی ؛ هیچ خاطره ناخوشی نیست جز یکی دوتا دلگیری کوچیک که محو شده بین اون همه خوشبختی....اره خوشبختی...عجیبه نه؟

بیا یه ناهار بریم همونجایی که تو دوس داری و یه دل سیر غذا بخوریم روبه روی هم و بعدش بریم همونجایی که من دوس دارم واسه کیک و چایی....

حداقلش خاطره ها میمونن...حداقلش...حتی اگرم سعی کنیم فراموش کنیم....فراموش کنی....

 


 
 
30 جولای
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩
 

دیروز عروسی بود...عروسی کسی که "عزیزم" بوده....دوستش دارم و این علاقه حس عجیبیه که نه عاشقانه است و نه خواهرانه....بعد "بله" عقد چشمام تر شد و خودم رو جایی سرگرم کرده بودم تا اتفاقی رو در رو شدیم و لامروت چنان بغلم کرد محکم و گرم و هر دو چنان گریه کردیم آرام و بیصدا که افسوس خوردم کاش یکبار؛فقط یکبار "قبلا" بغلم کرده بود و من گفته بودم که چقدر دوستش دارم.

 

واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه....


 
 
26 جولای
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
 

و حقیقت از پشت نگاهش پیدا بود...


 
 
8 جولای
نویسنده : زیکی - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩
 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من-- 
من خودم بودم و یک حس غریب 
که به صد عشق و هوس می ارزید 
من به دنبال نگاهی بودم 
که مرا 
از پس دیوانگی ام می فهمید 
و خدا می داند ....... 
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

 


 
 
27 جون
نویسنده : زیکی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
 

من نیستم...

مدتهاست که نیستم

بودنم شایعه بود؛ یه حقه بود

بودنم را مدتها پیش کنار رودی جا گذاشته ام

گریه هایم وخنده هایم را نیز

وزندگی ام که لنگان در جریان است

گاه بوی تعفن میگیرد گاه عسل

بر میگردم تا برش دارم

تا ان موقع

...من نیستم

 


 
 
20 جون
نویسنده : زیکی - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
 

 

زن روسپی رو به زن شوهر دار:


زندگی یه جور بده بستونه. همه‌مون داریم معامله می‌کنیم. شما عمده‌ فروش‌ید ما هم خرده‌ فروش. 

ده / عباس کیارستمی

 

 


 
 
22 خرداد
نویسنده : زیکی - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
 

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است

دورها آواییست که مرا میخواند

.

.

.

 

امروز خرداد است

امروز تکرار است


 
 
31 می
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
 

اینایی که عکس فتوشاپ شده خودشونو میذارن وال پیپر کامپیوتر و موبایلشون


 
 
26 می
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩
 

لطفاً با لحن و آهنگ سوسن خانم مطالعه فرمایید!

هوگو چاوز، ابروکمون، چشم عسلی، رفیقمون /
می خوام بیام وطنتون /
- قدمت رو چشم! /
وام بیارم براتون /
- آفرین داداش /
می خوام بیام وطنتون، وام بیارم براتون، بگم شدم عاشق کشورتون، می خوام بشم هم پیمانتون! /
می خوام بیام دیپلماسی، نگو نه...نگو نمیشه /
وامی که میدم زیاده، تازه زیادترم میشه! /
هوگو چاوز، ابروکمون، چشم عسلی، رفیقمون /
بابا می خوام بیام گردشگری، نگو نه...نگو نمیشه /
میشم فدات، پول میارم برات، می ریزم به پات؛ تو هر چی بخوای! /
حالا نمه نمه بیا کار سیاسی! هوگو چاوز بیا دیپلماسی! /
* میگم دست بده هومن /
* میگی اسمم هوگوئه! نه هومن! /
* حالا هوگوئه، موگوئه، توگوئه، لوگوئه، هر چی باشه، هوگو باشه! /
* هوگو چاوز یه دونه باشه، چکمه ی سفید پاشه! /
* یه ذره بیشتر بیا پیش ما! /
* نیای میشیم روانپریش ما! /
* پارازیت میندازی رو دیش ما! /
* تازه می بریمت به کیش ما! /
صبح زود میام ونزوئلا! اگه خواب نمونی و بیدار بشی /
بعد دو سال راه میندازیم یه شرکت گنده لوله کشی /
لباس محلی برام می پوشی.../ منم کاپشن پاییزه ی کشی..!/


 
 
17 می
نویسنده : زیکی - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

آنکه پرنده نیست نباید بر پرتگاه آشیانه سازد۰

 

 


 
 
28 آوریل
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 

تو این اواخر وبلاگهای زیادی سر زدم ؛هر اسمی که برام جالب بود دلیلی میشد برای کلیک کردن روی اسم وبلاگ؛ اسم های وبلاگها بعضی هاشون جالبن و عجیب من هی فکر میکنم نویسنده اون لحظه ایی که داشته اسم وبلاگ رو خلق میکرده چی فکر کرده که یه همچین اسمی گذاشته

بیشتر اونایی رو دوست دارم که از خواندنشون چیز یاد میگیرم یا نثر خاصی دارن خاله زنک بازی در نمیارن و برای ترافیک بیشتر  حاضر نیستن دست به هر کاری بزنن

نوسینده های مذکر رو بیشتر دنبال میکنم حرفهاشون رو بهتر میفهمم و به دلم میشینه مخصوصا اونایی که در مورد گجت ها مینویسن در مورد فیلم و کتاب و نقد سینما

لینکاشون رو کم کم اضافه میکنم اینجا تا واسه پیدا کردنشون در به در بووک مارکهای شلوغ و پلوغم نشم.نمیدونم این رسم اجازه گرفتن واسه لینک چقد مهمه اما من خبرشون نمیکنم تا حالا هم شکایتی نبوده

یکی از موضوعاتی که اگه بهش بر بخورم محال بدون خوندن رها بشه غربته و اونایی که دارن از غربت مینویسن...دیشب وبلاگ گروهی رو پیدا کردم که یکی از نویسنده هاش با نوشته هاش انچنان تونست با احساسات من بازی کنه که به جرات میگم با تک تک نوشته هاش همذات پنداری کردم و تا خود صبح آرشیوش رو خوندم

خوشحالم هنوز هست چیزی که مرا درگیر کند که بنوسیم و چند بار بخوانم و فکر کنم

 

 من در این شهر غریب هر شب فکر‌هایم را مثل پستانک مک می‌زنم تا خوابم ببرد. ولی از شما چه پنهان که رویا زدگان خواب ندارند. می‌گویند در غربت بیچاره بودن بهتر است از در کشور خود بدبخت بودن. لابد می‌دانند، لابد راست می‌گویند. گویی همه ما غربت نشینان خِرفت شده‌ایم، به یک آه نفرین شده‌ایم که این همه قدر نشناش و ناشکر شده‌ایم! شاکرهایمان گویی همه در وطن باقی مانده‌اند جلوی ماهواره‌ها.*

*از  وبلاگ رخت کن خاطرات

 

پ.ن  گودرت را سلام میرسانم...میدانم که خبر داری...


 
 
22 آوریل
نویسنده : زیکی - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

با خودم عهد ننوشته ایی بسته بودم که نذارم اون چیزایی که بر وقف مرادم نیست باعث بشه خودم و زندگیمو بسپرم دست سرنوشت

سرنوشت رو ما خودمون واسه خودمون میسازیم و این علاقه و جهد و پشتکار خودمونه که رو اطرافیانمون در مورد عکس العملشون در مورد ما تاثیر میذاره

دلسردی همونجوری که یه روزی میاد یه روزی هم پاشنه کفشش رو لخ لخ کنان میکشه و میره و اونوقت ما میمونیم و فرصت و عمر از دست رفته

اینکه آدم چشمهاشو باز کنه و اطرافیانش رو خوب ببینه و بشناسه فرصتیه که همیشه سراغ آدم نمیاد, این روزها دیگه معنی لبخند های تصنعی رو خیلی زودتراز قبل کشف میکنم معنی سلام های معنی دار و نگاه های موزیانه. 

اینجا رو اما هنوز دوست دارم با اینکه تو این مدت جای دیگه نوشتم اما صمیمیت اینجا که چند سال از زندگی من توش ثبت شده رو با هیچ چیز دیگه عوض نمیکنم

آدما تغییر میکنن , حالا یا اتفاقی میافته یا کسی رو میبینند یا از کسی دور میشن یا حتی یه کتاب جدید میخونن . فقط کافیه این تغییر به نفع خودشون و در جهت خواسته هاشون باشه بقیه مهم نیست...از دست دادن ها مهم نیست

دوستم...اگر چه که دیر پیدات کردم و زود از دستت دادم...اما دنیایی که تو به من نشون دادی حالا حالاها واسه من راه رفتن داره..مرسی از اون همه صبر و علاقه ,امیدوارم اینجا رو هم بخونی...

 

....من به قصه هات دچارم.

 

 


 
 
← صفحه بعد