زيکورات

 
نویسنده : زیکی - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٤
 

امروز از اون روزها بود که سالی يکی، دو بار اتفاق می افته ، يک روز به تمام معنا گند.روزی که تمام امتحانهاش رو تقلب کردم، عذاب وجدان ندارم ولی نميدونم چرا از استادی که پشت سرم نشسته بود و عين امار ميديد که دارم تقلب ميکنم و هيچی نگفت حرصم ميگيره، شايد بايد يه چيزی ميگفت ، شايدم نگه داشته موقع صحيح کردن حسابمو برسه، شايد ...

و از همه بدتر وقتيه که قبل از اولين امتحان امروز وارد کلاس ميشم و  ميبينم همکلاسيهام دارن در مورد احمق ترين موجود روی کره زمين صحبت ميکنن ، نه راه دور نرو، همين ا.ن (احمدی ...) همين رئيس جمهور محبوب ، همين که مغزش اندازه يه نخوده، همينی که عقل مرغ جلوش يالله داره.

کاناداييه رو به اسرائيلی ها ميگفت: شنيدين رئيس جمهور اينا(اشاره به من)در مورد شما چی گفته ؟

من سرم پائينه و تند و تند دارم جزوه هامو ورق ميزنم(اين عادت کوفتی تا اخرين لحظه قبل از امتحان لابلای جزوها وول خوردن هنوز منو ول نکرده!)

تنها ايرانی اون جمع بودم٬ تنها حرفی که ميتونست دلم رو خنک کنه اين بود.

hi is the most stupid person i've ever seen.

 


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٤
 


If you feel alone and lost and need a friend
Remember every new beginning is some beginning's end

Welcome to wherever you are
This is your life, you made it this far
Welcome, you got to believe
That right here right now you're exactly where you're supposed to be
Welcome to wherever you are

When you want to give up and your heart's about to break
Remember that you're perfect, God's make no mistakes


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٤
 

ميگن شبها برق چشمهات ستاره بارون ميکنه

اما ما که هر چی ديديم شهاب سنگ بود!!!


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٤
 

خالی هميشگی يکی از دو صندلی خانه ام، مرا سخت ياد تو می اندازد.

و اين زود به زود نوشتن ها را کاش می ديدي، کاش می خواندي، کاش می امدی...


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٤
 

برای اولين بوسه ؛ دلم لرزيد

برای اخرين بوسه

خدا ميداند

آبا باز

تو را خواهم ديد؟


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳۸٤
 

تو کيستی که من اين گونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم

تو چيستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سرگشته روی گردابم

چشمهای تو افسانه نيست که تمام خواب و خيالم بود

تقدير من عشق تو شد که هميشه فکر محالم بود

 

چه کيفی ميده ؛ روز جمعه ؛ تو يه کتابخونه خلوت ؛ laptop جلوت ؛ اهنگ دارامبولی spanish گوش ميدی و بغلی کم مونده موهاشو بکنه چون صدای موزيک تو از توی هدفونت داره رو اعصابش salsa  ميرقصه بلاخره ايرانی؛ چيزی گفتن ! الکی نيست که...

ياران درس و مکتب هم که امروز دارن حالی ميزنن به حولی و معلوم نيست کجا دو در کردن و ما را ميان اين همه در و دافــــــــــــــــــــــــــــــــــ  تک و تنها گذاشتن

يکی بياد وگرنه من امروز يه کارايی ميکنم  هــــــــــــــــا ؛ گفته باشم

 

 


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤
 

در ميان خطوط سيم پيام
خارج از ده دو كاج روييدند
ساليان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست مي‌ديدند

روزي از روزهاي پاييزي
زير رگبار تازيانه باد
يكي از كاج‌ها به خود لرزيد
خم شد و روي ديگري افتاد

گفت اي آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تأمل كن
ريشه‌هايم ز خاك بيرون است
چند روزي مرا تحمل كن

كاج همسايه گفت با تندي
مردم‌آزار، از تو بيزارم
دور شو دست از سرم بردار
من كجا طاقت تو را دارم

بي‌نوا را سپس تكاني داد
يار بي‌رحم و بي‌مروت او
سيم‌ها پاره گشت و كاج افتاد
بر زمين نقش بست قامت او

مركز ارتباط ديد آن روز
انتقال پيام ممكن نيست
گشت عازم گروه پيگيري
تا ببيند كه عيب كار از چيست

[فكر كنم اينجا يه چيزي جا افتاده]

سيم‌بانان پس از مرمت سيم
راه تكرار بر خطر بستند
يعني آن كاج سنگدل را هم
با تبر تكه تكه بشكستند

من کتابهای دبستانم رو ميخوام ؛ همين الان که تو درس urban development  مثل چی موندم...


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤
 

 

شبهای توت فرنگی

همه چيز خيلی عاليه...عالی

مجردی قشنگه و تنهايی بيشتر؛همه چيز خودتی و خودت؛ميخوای قهر کنی؟خب قهر کن ! ميخوای دعوا کنی؟ کی گوش ميده ؛ هر چی ميخوای داد و هوار کن! امتحان داری؟خب داری که داری! سال اخری؟خب به من چه !

فعلا شبهای توت فرنگی را خوش است.

کريسمس واسه اولين بار تو اين چند سال خوش گذشت ... خيلی... همه چيز قشنگ بود...صاحب خونه: يه خانوم متولد ۱۳۲۷ سر زنده و شاد؛مهمونها :۵ تا جوون شر؛ دو تا عاشق بينمون بود که فقط ادا و اطواراشون کافی بود واسه يه شب طولانی..

اول ورود اين ميز خوش امد گفت.

اول ورود اين ميز خوش امد گفت.

سفره خوشگلی شد و غذای مورد علاقه من قورمه سبزی هم بود؛  ولی مهمتر از همه اون بوقلمون ترکی شده که دين و هوش از ما برده بود

خدا بيامرزه هر چی بوقلمونه... همينشم به زور موند...التماس ميکردم يه چيزی ازش بذارن بمونه واسه شاممم...بقيش رو هم موقع شام اوستا کرديم.

تو رو خدا ببين ملت چيا ميخونن... يکی از بچز قسمتهايی از نامهای عاشقانه انتوان چخوف رو به زيد مربوطش خوند... اين انتوان اخرشه به خدا؛ نه به اسم کتاب که (دلبند عزيزترينه) نه به اينکه زيدش رو (هاپوی من) تو متن کتاب صدا ميکنه... اون دو تا عاشق جمع ديدنی بودن گاهی...

 

تا ساعت ۳ صبح هم چای بود و تخته نرد و قهوه و کيک خونگی و انار گلپر و ديدن اولين قسمت از شبهای مسخره برره از کانال وطنی البته برای من؛ بقيه کلی کيفور بودن  و هی بيد بيد راخ انداخته بودن ...