زيکورات

 
نویسنده : زیکی - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤
 

داره مياد، فردا مياد ٬ فردا ميرسه و يه دنيا بغلش ميکنم و

ميبوسمش و

ميبوسمش و

 ميبوسمش.

 

جا مانده است

چيزی جائی

که هيچ گاه

هيچ چيز

جايش را پر نخواهد کرد

نه موهای سياه

و نه دندانهای سپيد

 


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٤
 

تو شبستون چشمهات

پای پله های پلکت

مچ مهتاب رو ميگيرم

اون دمی که گرگ و ميشه

با يه گله شقايق

پيش پای تو ميميرم

من تو رو به خاطراتم

وصله ميزنم

ميدوزم

من به هر رعد نگاهت

قر ميگيرم و ميسوزم

اگه روز رو خواسته باشی

شب رو تا تهش مينوشم

ميزنم به آب و آتيش

با خود خورشيد ميجوشم

زخم خورشيدی شب رو

با شب و شبنم ميبندم

اگه مقتول تو باشم

دم جون دادن ميخندم

تو با اين نگاه ياغی

قرق سينه مائی

فاتح قلعه رويا

کی به فتح ما ميايی؟


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤
 

من به خاک سرد نشينی عادت ديرينه دارم