زيکورات

 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٤
 

دلم واسه يه خونه ۵۰ متری؛تو يه بلوک ۴۵ واحدی؛کنار يه خيابون شلوغ تنگ شده.
دلم هوای اون مبل سبز مخملی قديمی رو کرده که هر وقت روش ميشینم جر و جر صدا ميده.
دلم لک زده واسه اون اشپزخونه کوچولو که يه بار نشد توش درست و حسابی اشپزی کنم.
دلم پر میزنه برم تو اون اطاق خواب که فقط يه تخت يه نفره توش جا ميشه.

اخه غربت لعنتی....دام برات تنگ شده.


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٤
 

هر که در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه ي شور ابدي خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش ارام ترين خواب جهان خواهد بود
ان که نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره ي پنجره ها را با اه.


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٤
 

وقتی ازت دورم؛دلم واست پر می کشه
وقتی نزديکت ميشم؛ميگم گور باباش.


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤
 

صد بار بهش گفتم :روز تولدم رو يادم بندازه؛ باز کادو به دست غافلگيرم کرد.


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٤
 

چهار شنبه عزيز:
يه حادثه تکرار ميشه
تو همون روز که فقط سالي يک بار مياد
واسه اين روز ؛ يک سال صبر ميکنه
واسه اين روز ؛ زندگيشو نقش مي زنه
واسه اين روز ؛ به خودش قول ميده
واسه اين روز ؛ از رفتن مي هراسه
ازت ميخاد بهش بگي که هيچ اتفاقي قرار نيست؛
چهار شنبه عزيز رو ازش بگيره.


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤
 

سقف خانه ميريزد ؛ پرده ها پاره ؛ چراغها شکسته ؛ دیوارها بیشتر خاکستری تا سفید ؛
زن: خسته؛
مرد: فلج؛
پسر :به دنبال توپ پلاستيکی در کوچه و
دختر...وای دختر ...          
        من دلم تا يغما رفت/تا ته کوچه شک/تا سر فصل شکايت از خدا
توی سفره نان هست و اب و پياله و ضعف.
و عشق ...!!کو ؟کجاست؟
خدايا انتظار عبادت داری؟انتظار نماز؟ رو به کدام جهت ؟ اينجا جهت معنا ندارد.اینجا همه جهت هست و هیچ جهت نیست.
اینجا فقر خدائی می کند و نگو که ایمان چه شد!! که هزاران پستو می شناسم که ایمان در انها خاک می خورد.
        من دلم تا افق سبز حيات رفت/تا غروب انسان/تا پوچی يک جفت تاس
و دختر...من خواب را ديدم در چشمانش وقتی خيره به ديوار بود ؛ ديدم که چه ساده مي لرزد و چه زود خواهد پژمرد...وای دختر...
گفت ؛از طرف من به سهراب بگو :پشت درياها دیگر هيچ نيست ؛ که در ان وسعت خورشيد را بتوان اندازه  گرفت.
من دلم تا اخر فرياد رفت.


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٤
 

برای خاتمی:

نخواب اروم گل بي خار و بي کينه
نمي بيني نشسته گلوله تو سينه
اخه بارون که نيست؛ رگبار باروته
سزاي عاشقاي خوب ما اينه
نترس از گلوله دشمن گل لادن
که پوست شير پوست سرزمين من
نخواب اروم گل بادوم نا باور
گل دل نازک خسته؛گل پرپر
نگو باد بلايت پرپرت کرده
دلاور قد کشيدن رو بگير از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو اين ابر پر بارون نميذاره
مثل يار دلاور نشگن از دشمن
ببين سر ميشگنه:تا وقتي سر داره
نذاشتن هر صدايي رو بلد باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم
کتابهاي سفيد رو دوره ميکرديم
که فکر شب کلاهي از نمد باشيم
بخون با من نترس از گلوله دشمن
بيا بيرون بيا بيرون از اين مرداب
به پيغام کلاغ هاي سياه شک کن
که شب جز تيرگي چيزي نمياره

عزيز جمعه های عشق و ازادی

کلاغ پر بازی با تو عالمی داره. 


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٤
 


داره از دور نگات ميکنه:
ديديش؟
 قشنگ نيست؟
هیچ ازش پرسيدی کجا بوده تا حالا؟
چرا نميگی ديدنش رو دوست داری؟
چرا میگی که دير اومده!
اون اصلا اومدنی نبود:
خودش تو رفتنش گفت.
منم نگفتم که بياد:اما اومد.


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤
 

مانده تا برف زمين اب شود
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر
نا تمام است درخت
زير برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
وطلوع سر غوک از افق درک حياط
مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد
در هوايی که نه افزايش يک ساقه طنينی دارد
و نه اواز پری ميرسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سر چيمه هذيانی اسفند صدا بردارد
پس چه بايد بکنم؟
من که در لخت ترين موسم بی چهچهه سال
تشنه زمزمه ام
بهتر ان است که برخيزم
رنگ را بردارم 
روی تنهايی خود نقشه ی مرغی بکشم