زيکورات

 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٤
 

می دونی چی شد؟همين الان همه اين چيزايی که اين پايين می خوای بخونی يهو پريد٬يادم رفت save کنم ٬دو باره دارم مينويسم.تو اين وضع و اوضاع  هم شمسيت ما رو ول نمی کنه...

يه حرفهايی هست ٬گفتنش سخته اما نوشتنش٬ نه اينکه اسون باشه ها نه٬ اما يه جورايی راحت تره. بالاخره اينطور نباشد که شما بلاگيد و ما نلاگيم(چی شد)

مايکل رفت٬نازلی(دوستمون)فردا داره ميره٬حامد ميخواد بره...من،تو،همه ما همونطور که يه روز اومديم و شديم گروه AR13 يه روزی٬دير يا زود از هم جدا ميشيم ولی يه چيزی برامون می مونه که هيچوقت ازمون جدا نميشه...خاطرات...همه اون چيزای مشترکی که اگه يکيمون نبود هيچوقت شکل نمی گرفت ... روزهايی که با هم گذرونديم٬ساعتهايی که کنار هم نشستيم و ثانيه هايی که با هم نفش کشيديم...تو خنده ها و گريه ها ٬تو خوشيها و تلخيها٬تو تمام اون روزای بی کسيمون که غربت داشت خفمون می کرد...تو بين تمام اون حرفای خودمونی و اشاره ها که هيچ کس سر در نياورد...من تو و دوستی قشنگ تو رو می بينم٬من صميميت و صفايی ميبينم که اگه دنيا رو بگردم پيدا نمی کنم.پاکی و خلوصی هست که هيچ جا نيست.

همه اون خاطرات قشنگی که داری٬منم دارم٬گذاشتمشون اينجا (دارم قلبم رو نشونت می دم) همين ۲۱ گرم کوچولو٬امشب٬تو اين بارون منو کشيد اينجا تا بگم که نمی خواستم اون چشمها تر بشه٬اما حالا که شده بدون واسه يه نفر ارزش خيلی چيزا هزار برابر شده.

اينجا رو باش٬بغل دستی داره بهم دستمال می ده و می پرسه حالم خوبه؟يادم رفته بود صورتم خيسه ...ميبينی...منم بالاخره اين کاره شدم٬ديگه نگی زيکی بلد نيست و اينا.

هيچوقت فکر نکن که خداحافظ ميتونه ما رو از هم جدا کنه.هيچوقت اجازه نده فکر دوری ٬روزای قشنگمون رو ازمون بگيره.بيا اين ۱ سال باقی مونده رو قشنگتر تموم کنيم حتی بهتر از ۳ سال گذشته.

دوست گلم (می دونی که هيچوقت نتونستم نازلی صدات کنم) ازت ممنونم که ديروز رو برام خاطره کردی٬مرسی که يه يادگاری ديگه به يادگاريات اضافه کردی.

فردا روز خوبيه ٬اگر چه تو راهرو ها ديگه نازلی رو نمی بينيم که بهش بگيم ˇکجا مادر؟ˇ  ديگه نيست تا اروممون کنه که استيل راحته ٬ ديگه نيست تا يه اطاق کتاب و جزوه بارمون کنه(امروز ٬اين دم اخری هم ازش جزوه گرفتيم)يادته؟همه اينا يادت ميمونه؟ياد منم می مونه.

اره ٬فردا روز خوبيه.


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ۱۳۸٤
 

هی تو ٬ اره با توام٬ بابا چرا پشت سرتو نگاه ميکنی مگه غير از تو کس ديگه ای هم اينجاست ٬ اهان ٬اره تو رو ميگم ...

 تولدت مبارک

                                                از طرف زيکی


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٤
 

 همچين اوضاع يه جورايی نازنين شده٬اين اصلا بد نيست که ادم ترمه يکی مونده به اخرشو با ۳ تا امتحان که از سال پيش مونده شروع کنه.اصلا هم بد نيست که مجبوره سال اخر٬فيزيک سال اول رو بر داره. خدايی خودم موندم رو دست اين پوست کلفتی خودم.

قورمه سبزی خوردن هم که احيانا  رفت تا سال دیگه٬اين جور که بوش مياد تعطيلات  بين ترم هم در خدمت تحصيل علم و دانش خواهيم بود.

با عشق زمان فراموش ميشود و با زمان هم عشق

ما که زديم به بی خيالی...کرکرها پايين...تعطيل...اصلا سرقفلی واگذار ميکنيم.


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٤
 

I've still got sand in my shoes
And I can't shake the thought of you
I shake it all, forget you
Why, why would I want to
I know we said goodbye
Anything else would've been confused but I wanna see you again


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٤
 

نشستم يه گوشه٬هيچ کس نيست٬تو هم نيستی که هی در گوشم وز وز کني٬حتی هوا هم انگار خفش شده٬پيداش نيست.

بدبختی اينجا حتی تاريک هم نيست که چشمم به ريختم نيفته٬عين بهشت روشنه٬اخه همين چند وقت پيش بهشت بودم٬امار روشناييش دستمه.

يه گاوه اون طرف همچين داره علفها رو حيف می کنه که خدا رو شکر می کنم که اگه تعداد گاوها از ادمها بيشتر نيست حداقل برابره.

اين اواخر يه چيزايی هوس کردم که وقتی به گوش شيطون رسيد٬طفلک کم اورد.... من يه سرخ پوست هوس کردم تو يه لامبورگينی!

اين دل صاحب مرده ٬از وقتی تنگ شده ٬دیگه هيچی توش جا نمیگيره٬موندم اين همه خرت و پرت رو کجا جا بدم؟


 
 
 
نویسنده : زیکی - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤
 

 

يکی جذر منو بگيره.... زير راديکال منفی اوردم!!!!