زيکورات

 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

اندر احوالات آن که ميبايد تتيتر بنويسد و نه تنها تتيتر؛ که ميترش هم نميايد.

اومديم از خماری عيد در بيايم افتاديم تو نعشگی امتحانهــــا

از همينجا؛ از طريق همين رسانه ملی و ضد استکبار که حق مسلم ماست؛ روی همه رفقای موازی و متقارن و باقلوا و توت فرنگی را ميبوسيم که در اين قحطی مصالح نوشتاری و در اين محدوديت امکانات ما را تنها نگذارده؛ دست نوازشی بر ما عرضه فرمودند.

آقا/خانوم :  مخـــــلصــــيم اســـاســــی

مونا خانوم : ما خاطر خواه شديم بد جوری ناجــــــور يهو فکر نکنی خبر مبريه هـــا؛ نه!! فقط منتظر يه بسته هستم ؛ انگاری ميگن قراره کتاب باشه توش ! نه!؟

 

آسمان چشم او آئينه کيست

آن که چون آئينه با من رو به رو بود

درد و نفرين درد و نفرين بر سفر باد

سرنوشت اين جدائی دست من بود