زيکورات

13فوریه
نویسنده : زیکی - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
 

 اندر احوالات روز ولنتاین...

اونهایی که کسی رو ندارن جلو آی-دی هاشون مینویسن valentine...no gift  یا سریع status  رو از in relationship  و  tell u later ویا  undefined  درمیارن و میکنن single  و اگه تا حالا interested in  هیچکس نبودن از این به بعد میشن  interested in women/men   و یا اگه جلوی looking for  رو تا به حال خالی نگه داشته بودن (اونها که نیومدن دنبال کسی بگردن... دیگران باید دنبال اونا بگردن وکشف رمزشون کنند!) از این به بعد میشود  looking for...  friendship    ویا  whatever i get  .*

اونهایی که کسی رو دارن دربدر دنبال چیزی هستن که با خریدن و کادو دادنش دوست داشتنشون رو یاد آوری کنند...

پسرها معمولا سال اول آشناییشون این کار رو میکنن و از سال دوم به بعد(با کمی خوشبینانه بودن که رابطه به سال بعد بکشه) دیگه لزومی نمیبینند که این یادآوری رو بکنند چون دیگه دختره رو مال خود میدونن(بسته به نوع رابطه) و دختره هم بعد یک سال به اندازه کافی عادت کرده و با یه موش شدن پسره و عزیزم این کارا مال تازه کاراست و ما که دوستیمون عمیقتر از این بچه بازیهاست...گوشهاشون دراز میشه و قاعله ختم به خیر

و اما دختر ها.. دختر ها سال اول آشناییشون این کار رو نمیکنن طبیعیه که باید صبر کرد و دید طرف چیکار میکنه (این تحلیل همیشه جواب نمیده اما بیشتر وقتها کار میکنه)...بعد از اینکه کلی سوپرایز میشن از طرف پسره؛ از همون فرداش شروع میکنن به کالبد شکافی که ببینن پسره چه رنگی رو دوست داره و سایزه زیر شلواریش چنده و سال دیگه از یک ماه مونده به ولنتاین کادوی پسره حاضر و آماده روبان پیچ شده تو کمده؛ هر وقت هم که کمد رو باز میکنن دلشون کلی غنج میزنه و قیافه پسره ور جلو چشمهاشون میبینن ...

بعله... دومین سالگرد ولنتاین از راه میرسه و دیگه خودتون میتونین بقیه ماجرا رو حدس بزنین!

 

 

* این حرکات جلف فقط و فقط از ایرانیان عزیز سر میزنه...به حکم شناخت کافی و وافی ...


 
 
10 فوریه
نویسنده : زیکی - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧
 

thing which doesn't kill us

makes us stronger

.

.

.

.you can keep bleeding in love


 
 
8 فوریه
نویسنده : زیکی - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
 

دیروز یک آشنای قدیمی رو دیدم  که از دیدنش ٢-٣ سالی میگذشت ؛ دو-سه سال پیش پسر شیطون و بذله گویی بود که  همه از مصاحبت باهاش لذت میبردن...چیز خیلی متفاوتی که اونو تو نگاه اول از همه متمایز میکرد رنگ تیره پوستش  و موه های مجعد سیاهش بود که کلا قیافه منحصر به فردی بهش به عنوان یه ایرانی میداد...

ازدواج کرده بود با یه مجاری و یک پسر ١ ساله داشت ... عکس پسرش رو که دیدم چیز جالبی به ذهنم رسید ...پسر بچه توی عکس کاملا سفید و بور بود...

من: ااا  این چرا انقد سفیده!!

اون: خب به مامانش رفته

من: آخه تو خیلی سیاهی ! یعنی اصلا رو رنگ بچه تاثیر نذاشتی؟

اون:این که تازه خوبه ؛ من یه زوج سیاه پوست؛مجاری رو میشناسم که بچه شون کاملا سفیده... بابای بچه کلی از این  بابت ناراحته...

وقتی من رو که هنوز دهنم بازه رو میبینه ادامه میده

آخه هنوز زوده براش ؛ طفلک ژن هاش هنوزگیجن؛ نمیدونن کدوم وری برن!

من:چشم  سوووووووت

 

بعدا نوشت: نتیجه گیری اخلاقی از این نوشته بر عهده خواننده است...لطفا سوال نفرمائید!

 


 
 
3 فوریه
نویسنده : زیکی - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
 

شدیدا خود را در گلوبال دیزاین خفه خواهیم کرد

این هفته از دیروز تا جمعه...

 

*عکس متعلق به چهار سال پیش است!


 
 
31 ژانویه
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
 

 

زندگی بهانه است

بودن بهانه است

و

 مردن نیز

...

نه به همان دلیل که رفتم ؛ باز میگردم

و نه زین پس

به همان دلیل که تو را دوست میداشتم

خواهم نوشت

...

مینویسم

از نو

دوباره

تا شاهدی باشد برایم

که هیچوقت

اشتباهی را دوباره تکرار نکنم

...

من خواهم نوشت فقط برای خودم  و دیگر حتی برایم مهم نیست که روزهایمان ازما خالی باشند یا نباشند

...

همانطور که تو سعی میکنی فراموش کنی

من هم فراموش میکنم

برای من زمان میبرد

گریه خواهم کرد هر شب در تنهایی تک اتاقم اما

 پشت همه این اشکها

نفرت است که دارد جوانه میزند

از تو و خودم و هر چه که تا به امروز فکر میکردم درست است

...

و فقط یه شب تولد

توانست

تمام سیاه کند؛ قلب لکه دارم را

من بزرگ خواهم شد

بزرگ

.

.

.

 

شب مستی نیرزد به بامداد خمار


 
 
26 ژانویه
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 

احساس میکنم حامله ام

.

.

.

جسمی نه

روحی!

 


 
 
24 ژانویه
نویسنده : زیکی - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
 

 

 

بچه که بودم اون موقع ها که یه ضبط صوت یه کاسته داشتیم فقط

مادر بزرگم خیلی میومد خونمون

هم اون منو دوست داشت

هم من اونو

همیشه ازش شرمنده ام

ایران نبودم وقتی رفت

یه نوار کاست قدیمی بود

شعر حیدر بابا یه سلام

با صدای خود استاد شهریار

نمیدونم از کجا ما اونو داشتیم

اما

مادر بزرگ همیشه اونو گوش میداد

طفلک بعد  30-29 سال پایتخت نشینی

هنوز فارسی بلد نبود

تا آخر عمرش هم یاد نگرفت

تا که از در میومد تو

من کاست رو تو ضبط میذاشتم

میومد مینشست و برای بار دیگه

گوش میداد و زمزمه میکرد

انباری شلوغمونو چند روز پیش * مرتب که کردم

فکر میکنی چی پیدا شد؟

حیدر بابا یه سلام

اما

نه دیگه ضبط صوت یه کاسته هست

و

نه مادر بزرگ

... 

حیدربابا نام کوهى در زادگاه استاد محمد حسین بهجتى تبریزى ملقب به شهریار است.

منظومة «حیدربابایه سلام» نخستین بار در سال ١٣٣٢ منتشر شد و از آن زمان تا کنون به زبانهاى مختلفى ترجمه شده است. حیدربابا سندى زنده است، و پرده اى رنگین و برجسته از زندگى در روستا را نشان میدهد. مضمون اغلب بندهاى آن شایستة ترسیم و نقاشى است زیرا از طبیعت جاندار سرچشمه مى گیرد. قلب پاک و انسان دوستِ شهریار بر صحنه ها نور مى ریزد و خوانندگان شعرش را به گذشته هاى دور میبرد . نیمى از این منظومه نامنامه و یادواره است که شاعر در آن از خویشان وآشنایان و مردم زادگاه خود و حتى چشمه ها و زمینها و صخره هاى اطراف خشگناب نام میبرد و هر یک را در شعر خود جاودانگى مى بخشد

در تمام طول منظومه روی صحبت شهریار کوه حیدر بابا است و از انجا که کوه مظهر بزرگی و پابرجاییست انگار شهریار میخواهد با توصیف وقایع و انچه بوده و رخ داده؛ کوه را شاهد بگیرد

.

حیدربابا ، ایلدیریملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققیلدییوب آخاندا
قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه
.

.

.

ترجمه

حیدر بابا :آن وقتی که طوفان و رعد و برق میزنه

آبها(مثل آبهایی که از ناودان جاری اند) با سرو صدا میریزند

دخترها (ی ده) صف بسته اند و دارن به اون نگاه میکنند

به شوکت و خانه شما(مقام و منزلت شما) سلام باد

(در آن هنگام)اسم من را هم به زبان بیاورید(از من هم یادی کنید)

 

داخل پرانتزی ها اضافه شده های خودمه که در متن نیست اما ترجمه را مفهوم تر میکنه

کل منظومه از 76 قسمت 5 تکه ایی تشکیل شده که بالاییِ قسمت اول هست

 

* این مطلب تابستان نوشته شده بود!!