زيکورات

4 آگوست
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
 
پروانگی!

کتاب را به من داد و گفت: با دقت بخوان!می دانم که راهگشا خواهد بود.
کتاب جلد زرد که رویش عکس پروانه کشیده بودند...
اسم کتاب بود: در تکاپوی معنا نوشته ی ترینا پالاس/ترجمه ی طیبه زندی پور...
بی حوصله کتاب را باز کردم و جمله ی اول را خواندم: آنچه از نظرتان می گذرد داستان یک کرم درختی ست که در یافتن ماهیت واقعی اش دچار زحمت شده ، مثل من!مثل ما!
بقیه ی کتاب را با علاقه خواندم...می دانی...همیشه وقتهایی که هر چه گوش می کنم ،صدایی نمی آید!ناگهان یک کتاب با جمله های ساده
آنچنان مرا به وجد می آورد که دلم می خواهد همه اش را بلند بلند فریاد کنم!
قصه ی ما، قصه ی همان ستونی از کرمهای درختی بود که در هم لولیده و یکدیگر را هل می دهند...و سعی می کنند به قله برسند..و هیچ کس نمی داند آن بالا چه خبر است!اما همه هجوم می برند زیرا که فکر می کنند جایی که اینقدر طرفدار دارد لابد جای خوبی ست!
و داستان "کرم زرد" و "راه راهی " که با هم روی این ستون آشنا می شوند...از ستون پایین می آیند و عاشقانه زندگی می کنند...اما بعد از مدتی "کرم راه راه" می رود که از ستون بالا برود و خودش را محقق کند!و به قول خودش معنایی برای زندگیش بیابد!و" کرم زرد" هم راه می افتد و دلتنگ "راه راهی" می شود اما می داند که نمی تواند او را باز گرداند..".کرم زرد" در راهش با کرمی مواجه می شود که به درختی آویزان شده و دور خودش پیله می تند. و" زردی" می فهمد که این همان چیزی ست که او باید بشود!
اما چگونه؟و پاسخ می شنود:"تو باید آنقدر مشتاق پرواز کردن باشی که با میل و رغبت از کرم درختی بودن دست بکشی!آنچه به نظر می رسد آن است که تو می میری اما واقعیت آن است که زندگی ات تغییر کرده است!آیا این از زندگی آنها که می میرند بی آنکه پروانه شوند،متفاوت نیست؟"
"زردی" غمگین می شود که نکند" راه راه" برگردد و او را دیگر نشناسد!اما "راه راه" آنقدر دور شده بود که "زردی" نمی توانست او را بازگرداند.نهایتآ او برای پروانه شدن،زندگیش را به مخاطره انداخت و شروع به تنیدن پیله کرد...
در همه ی روزهایی که او داشت پیله می تنید ،" راه راه" داشت از ستون بالا می رفت!دیگر اهمیتی نمی داد به کرمهایی که از بالای ستون به پایین پرت می شدند!"هیچ یک از ما بدون خلاص شدن از شر دیگری نمی تواند به آن بالا برسد"این شعار ماست!دیگر نزدیک آن بالا شده بود!...و فهمید که آنجا چیزی نیست!ولی همه این راز را پنهان می کردند تا آنها که پایین ستون هستند همچنان برای بالا آمدن تقلا کنند!ناگهان" راه راه"،یاد "زردی" افتاد و دلش گرفت !و تصمیم گرفت برگردد..."زردی" پروانه شده بود..."راه راه" نگاه عاشقانه ی "زردی" را می شناخت اما این موجود طلایی و زیبا با "زردی" که او می شناخت متفاوت بود..."زردی" او را به پای همان درخت برد و با سر و دمش به کیسه های پاراه ی آویزان از درخت اشاره کرد..کم کم" راه راه" هم فهمید!او بالا رفت و شروع به تنیدن کرد...او می دانست که باید قید کرم درختی بودن را بزند....و "زردی" منتظر ماند...
تا اینکه یک روز...:) و صفحه ی آخر کتاب....عکس دو پروانه ...یکی "راه راه" و یکی" زرد"!

 

از وبلاگ فردا  کپی رایت  
http://nextdays.blogspot.com/


 
 
28 جولای
نویسنده : زیکی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧
 

پروانگی خواهم کرد.

پروانگی...


 
 
26 جولای
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
 

گناهکارم من

گناهکار

چه بد که خودم میدانم

چه بد.

 

لعنت به این روزهای سگی

لعنت.


 
 
25 جولای
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
 

کاش از من به تو راهی بود

چون فصل؛ به رسیدن انار

کاش میشد من را

سنجاق کنم به هر

تخیل که هست از تو

و تو را

تکرار کنم

در هر چه عطرهست در من

دلم یک بغل یاسمن میخواهد

که تو به من

هدیه داده باشی اش


 
 
24 جولای
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧
 

دلم همیشه برای کبوتر ها میسوخت

شاید واسه همین خدا خواست

جنازه یکیشونو چند روز پیش

از تو بالکنی

ور دارم


 
 
23 جولای
نویسنده : زیکی - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧
 

هی... امروز ٢٣ جولایه

امروز رو یادت نره

شکستن هم ؛ مگه فراموش میشه؟

آره شکستن

سر تا پا خورد شدن

جای زخمش بد مونده

بد

...

 خیلی خرابم

خراب

...