زيکورات

21 سپتامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
 

 

 

اولین بار دستگاه " ام-آر-آی " رو تو فیلم از کرخه تا راین دیدم البته اون موقع نمیدونستم که چه دستگاهیه و اسمش چیه . فکر کنم فیلم مال ١٣  سال پیش میشه...

هیبت دستگاه اونقدر بود که سکانسهای معنی داری ازش در بیارن سکانسهایی همراه با دلهره و برانگیختن حس دلسوزی همینطور که بیمار( علی دهکردی) رو روش خوابونده بودن و با صدای خاصی دستگاه کار میکرد و بدن بی تحرک رو در خودش میبلعید و نمیدونم شاید اون موقع اون دستگاه تو آلمان بود اما حالا دیگه اسمش که نمیدونم مخفف چی هست خیلی راحت تو دهن ها میگرده ...

- یا دو صبح میتونم بهتون وقت بدم یا شیش انتخاب باخودتونه

* من در حالی که خیلی دارم به خودم فشار میارم تا دلایل احتمالی پذیرش بیمار رو در اون ساعتها حدس بزنم میپرسم یعنی شما نمیتونین بقیه ساعتها...

- نه

* آخه چرا؟

- ببینید  ما هم دلایل خودمونو داریم هر جا برین محدودیت ساعت دارن

* البته من جای دیگه قصد ندارم برم دکترم همینجا رو نوشته... تو شیش و هشت کردن اینم که چه ساعتی رو انتخاب کنم که... ساعت شیش صبح فردا میشه وقت ام-آر-آی من!

پنج و نیم میرسم به محل... دو نفری در انتظار هستن و یه نفر(آقا) پذیرش میکنه...زود رسیدم باید کسی که نوبت پنج و نیم داشت اول بره تو...

دقیقا ساعت شیش منو صدا میکنن.. آقای پذیرش راهنماییم میکنه به یه اطاق یک در یک و توضیح میده که باید همه چیزمو! دربیارم و لباس سراسری سبز رنگی جاش بپوشم

همیشه این لباسهای سبز رنگ عذابم میداده یاد جراحی می افتم که تو چهار سالگی داشتم تمام صحنه های قبل و بعد عمل که عجیب یادمه میاد جلو چشمم

 میرم تو اطاقی که دستگاه هست ... دارم صحنه های فیلم رو میارم جلو چشمم...رو تختش میخوابم ...آقای پذیرش که به نظر میاد به جز دکتر که تو اطاق شیشه ایی هست تنها موجود زنده اطرافه یه هدفون میذاره تو گوشم و قبلش میگه  پانزده دقیقه کار داری و تکون نخور...

خودمو میذارم جای علی ه از کرخه تا راین و با یه تکون دستگاه منو میبلعه همینطور که به اندازه طول بدنم دارم میرم تو فکر میکنم اگه رو قسمت فوقانی که قراره پونزده دقیقه بهش زل بزنم  چند سطر شعر نوشنه بودن آدم که شیش صبح میاد خوابش نمیبره ...کم کم چشمام سنگین میشه و بدنم گرم ...رد شدن اشعه ها رو از بدنم حس میکنم...تو مرز ورود به خواب بودم که کسی تو گوشی گفت : اگه قول بدی تو خواب تکون نخوری میذارم بخوابی...

با یه تکون از خواب پریدم...دستگاه داشت منو پس میداد... بدنم گرم گرم بود...آقای پذیرش هدفون رو ورداشت و گفت صبح به خیر...و من تمام اون پونزده دقیقه رو خوابیده بودم بی حرکت

بعد اینکه لباسامو پوشیدم و تازه خواب از سرم پریده بود آقای پذیرش گفت: اولین نفری هستی که اون تو خوابت برد...یه دوربین تو دستگاه هست که باهاش مریض رو زیر نظر میگیریم... و من گفتم که با این شرایط زمانی که شما میدین همین که مریض خودشو برسونه تا پای دستگاه هنره...

آقای پذیرش گفت به علت پارازیت هایی که دولت خدمتگذار تو ساعات مختلف به خاطر مسائل امنیتی روی ماهواره ها ول میده مجبورن ساعتها رو محدود کنن چون پارازیت ها رو دستگاهها اثر میذاره

بعلاوه برق هم میره تو که نمیخوای دو ساعت تو اون لوله بخوابی  میخوای؟ میخنده و چشمهای گود افتاده اش کوچیکتر میشه...

یاد فیلم از کرخه تا راین میافتم...یاد اونهایی که جونشون رو سر هیچی سر یه جنگ فرمایشی گذاشتن...یاد همین دستگاه میافتم که اگه اون موقع تو ایران بود ویا اگرم بود به این وسعت قابل استفاده بود خیلیها شاید زنده میموندن...یاد برق رفتن ها می افتم که شیش هفت نفر رو تو یه بیمارستان به کشتن داد...باد بی ارزشی جون آدمها می افتم تو این مملکت ...یاد علی ه از کرخه تا راین میافتم....یاد اون سکانس سگی وقتی داشت افسوس ندیدن مردن یه جلاد رو میخورد...کاش میفهمید همون جلاد چشمهاش رو ازش گرفته بود.

 


 
 
15 سپتامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧
 

 

دیروز فقط یه روز معمولی مثل همه روزها میتونست باشه

اما تقویم چیز دیگه ایی میگه

برای من که بعد این همه سال  ِ این روز رو خونه بودم خیلی فرق نداشت

اما خوانواده کوچیکم

ذوقشون رو نتونستن نشون ندن

ولی کاش مامانم میدونست که من مثل بچه ها چقدر عاشق کادو گرفتنم

عاشق سوپرایز شدن

حتی با کش سر

اینکه به آدم مبلغی میدن با این بهانه که خودت هر چی دوست داری بگیر

خیلی بی مسماست

من هیچوقت اون مبلغ رو نتونستم به اونچه که میخوام تبدیل کنم

کیک رو خودم گرفتم از پوپک تو یوسف آباد  ِ مدتهاست که از اونجا شیرینی میگیریم 

البته بدون شمع ِ فوت کردن سن مال زیر بیست ساله ِ دیگه رفت تا پنجاهمیشو فوت کنم.

تو راه از پسر گلفروش سر چهار راه کردستان یه دسته مریم دود خورده گرفتم نصف قیمت

دختر خاله ام که از بچه گی با هم بزرگ شده بودیم به یه اس-ام-اس اکتفا کرد و خاله ام که زنگ زده بود حال مادرم رو بپرسه فقط سلام رسوند. این دوران نبودن من تو ایران  ِ بد جور دورم کرده از هر چی که داشتم

هدیه پدرم  اما هدیه بود اونم به انتخاب شخص مادرم  ِ هیچوقت مثل زنهای قاجار ِ فکر نکردم طلا بهترین سرمایه یه زن میتونه باشه.

آره دیروز تولدم بود

به همین سادگی و خوشمزه گی

 

 


 
 
11 سپتامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧
 

اینجا       ایران       است

جایی که هر سال به دیدن آمدنش گویی شده زیارت و ماندن درش شده اجبار

جایی که  گشت ارشادم میکند به جای پدر

جایی که بیمارستان کودکان

خالی است از یک عروسک

اینجا        ایران        است

 با مردان هیز و زنان رستاخیز

دخترانش را دیگر نمیشناسم

چه راحت افسار پاره میکنند

و پسرانش خوب میدانند که حوض نقاشی چیست

اینجا        ایران        است

جایی که به برادر کشی افتاده اییم در درونش و هیچ نمیدانیم

افطاریمان و شامش رنگین تر از هر سفره اییست

و یادمان میرود سادگی چیست

و چای و نبات کجاست

اینجا حتی دیگر نمیشود سبزی خورد

مگر میشود ریحان هم مسموم باشد؟

وای بر ما که نان و پنیرمان بی سبزیست

 

آری   اینجا فقط همان ایرانست

و من  فقط همان ایرانی