زيکورات

21 سپتامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸
 

همین روزهاست که کسی جایی پوست سبز نوبرانه‌ی نارنگی را می‌کند و من که دارم از آنجا رد می‌شوم با بوی نارنگی نوبر از هوش می‌روم تا خود سال اول دبستان، مدرسه‌ی نیایش و خدایا اسم خیابانش چه بود؟چه زود بزرگ شدم...چه ناجوانمردانه فراموش کردم...


 
 
16 سپتامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
 



هی فلانی! میگویند رسم زندگی این چنین است که می آیند، می مانند، عادت می دهند  و می روند راستی نگفتی! آیا رسم تو نیز این چنین است؟ مثل همه فلانی ها...

 


 
 
12 سپتامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ...... ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

 


 
 
4 سبتامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
 


یک نفر.... یک جایی تمام رؤیایش لبخند توست وزمانی که به تو فکر میکند احساس میکند که زندگی واقعا ارزش زندگی کردن را دارد. پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش یک نفر ... یک جای... در حال فکر کردن به توست


 
 
1 سپتامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
 

آدمهایی به من می گویند که تو به جهنم خواهی رفت درحالیکه آنها به بهشت می روند، مرا بسیار شادمان می کنند از اینکه ما به دو مقصد متفاوت می رویم