زيکورات

22 اکتبر
نویسنده : زیکی - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
 

هر چیزی تو این دنیا یه تاریخ مصرفی داره
هر چیزی...

 


 
 
10 اکتبر
نویسنده : زیکی - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
 

دریا:دریا منو صدا کن

قهوه: فقط استار باکس

غرور: و تعصب

مدرسه:موشها

دفتر مدیر:لرزشگاه

قورمه سبزی:غذای مورد علاقه آقایون ایرانی در سرتاسر جهان

ریاضی:خوشحالم که دیگه ریختشو نمیبینم

آهنگ:نیناش ناش

ماه رمضون: هر سال دریغ از پارسال

استخر:فوبیا دارم بهش اما دارم رو خودم کار میکنم...

آبگوشت:فقط گوشت کوبیده سردش

روزنامه: عصر آزادگان

کودکی: در رفت

دروغ:دروغ چرا؟گفتم

لیسانس:بهترین مقطع زندگیم

دکترا:به اونایی که فکر میکنن با خوندن دکترا دارن موفق به شکاندن چیز غول میشوند میگوییم زرشک...

فوتبال: استیل آذین و خاندان هدایتی

قانون:کتاب ابن سینا

پرواز:را به خاطر بسپار

اشک:تنها موقعی اشک میریزم که میدونم هیچ راه حل زمینی وجود نداره ؛اونقدر مستاصلم که میدونم دستم به جایی بند نیست اما اگر تو اشک بریزی کنارت میمونم و با تو اشک خواهم ریخت.

ازدواج:به سبک ایرانی...

وبلاگستان:بعد 4 سال هنوز نتونستم باهاش راحت بشم

شب:اکثر اتفاقات مهم همین شب می افته!

عشق: فقط عشق سالهای وبا

هلو:لنکرانی

تحصیلات:فهمیدم که ارزش و انسانیت ادما به اون چیزی بستگی نداره که ما اسمش رو میذاریم تحصیلات

خارج: درسی در حوزه

خواب:حاضرم نصف اوقات فراغتم رو بخوابم

پیتزا: فقط پیتزا سالهای 1930 تو خیابون شیراز که تقریبا 11-10 ساله که بسته

اینترنت:مثل اختراع آتش؛سودمند

مجلس:فرمایشی

سال 88:گلاب به روتون ...ریده

کتاب:گابریل گارسیا مارکز

کلم پلو:نخوردم تا حالا

تقلب:محال یه امتحان رو بدون تقلب تموم کنم حتی اگه لازم نداشته باشم اصلا نمکه امتحانه

ایران:وطنم وطنم وطنم

گوشی موبایل: نوکیا 6600 کوتلتی

مادر:اختلافات شدید عقیدتی فرهنگی اجتماعی تربیتی

جومونگ:ندیدم

فمینیسم:ادعایی بیش نیست

همسر:یا دردسر از فارسی1

لاغری:یک نوع رژیم

جراحی پلاستیک:دماغ سربالای ایرانی ها

تاخیر:همیشه دارم

کلاس:میذاری یه درده نمیذاری یه مرضه!

تهران:اشتباه اونی که پایتختش کرد

آنفولانزای خوکی:اون مرغی بود...این خوکیشونه

رژیم:به صورت اتوماتیک رژیم فعلی ما را لاغر میکند از بس پیاده روی میکنیم

سبز:سبز سبزم ریشه دارم...من درختی استوارم...


 
 
3 اکتبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
 

تو اتوبوس نشستم تا از ولی عصر برم خونه ، اتوبوس خلوته، چیز خیلی بعیدی به نظر میاد اما این روزها، پاییز پایتخته،برای من که هفت سال میشه پاییز تهران رو ندیدم امسال تجربه کردن مهر،عالمی داره، هوای سرد مرموزی میپیچه تو از شیشه نیمه باز،شیشه رو میبندم و چشمم قفل میشه رو دو نفر،به فاصله ی یه باغچه اون طرف پیاده رو دو دست در هم کلید شده،پسر قد بلند با شلوار پارچه ایی و پیراهن طوسی و دختر به قانون این روزهای ایران، لاغر،پیچیده در مانتویی شکلاتی و شالی از بربری و باز کیفی هم از بربری که معلوم نیست جنس درجه چندم چینی است ولی انصافا خوب شبیه جنس اصلی درش آورده اند.
دستها هنوز در هم کلید است،پسر حرف میزند،از پشت عینکش نگاهش معلوم است و دختر سعی میکند با ان یکی دست آزادش شال را روی شانه اش مرتب کند.
پسر هنوز حرفش تمام نشده و دختر به نظر خسته می آید،دستها به نشانه تحرکی در گفتگو بالا و پایین میروند و دختر این پا و آن پا میکند،پسر جمله آخر را گفته و لبخندی محو بر لب دارد، حالا نوبت دختر است.
دختر به یک جمله قناعت میکند و دستها دوباره بالا و پایین میروند و سر انجام با لختی خاصی از هم جدا میشوند،دختر چرخش نرمی میکند و راسته پیاده رو را میگیرد و خرامان میرود اما پسر هنوز انجا مانده،تکان نمیخورد،چشمانش از پشت شیشه عینک دختر را دنبال میکند که در شلوغی عصر شنبه خیابان کشاورز میان همهمه حراجیها و دستفروشها دارد گم میشود،دختر میرود و میرود و پسر هنوز همانجا که حرفهایش را زده بود ایستاده و خیره است حتی تنه ایی هم میخورد و با تکان آن چشمش دختر را در شلوغی گم میکند،جابه جا میشود، میاید سمت باغچه،با آن قد بلند روی پنجه بلند میشود،سرک میکشد اما دختر خیلی وقت است در هیاهوی این شهر پاییزی محو شده. پسر میچرخد،سر را پایین می اندازد و احتمالا تازه متوجه گل آلودگی کفشش شده،گل باغچه،آرام آرام که میرود عینک را روی صورتش جا به جا میکند و به این فکر میکند که چرا دختر یک بار؛فقط یک بار برنگشت تا پشت سر را ببیند.


 
 
25 سپتامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
 

یه آهنگی هست که میگه

گرد جهان گردیده ام؛ خوبان عالم دیده ام؛ لطف همه سنجیده ام ؛اما تو چیز دگری

چیز دگری

چیز دگری

چیز دگری

.

.

.

همش دارم فکر میکنم یعنی چه جور چیز دگری ممکنه باشه؟

یه چیزیه مثل همه چیزهای دیگه؟

یا واقعا چیزی سوای چیزهای دیگه؟

آخر این هفته ٣ تا ماشین کمپوت جوانان داریم میریم رامسر؛ از اونجایی که توی هیچ هتلی قرار نیست جامون بدن باید ویلا بگیریم و از اونجایی که ١٢-١٣ نفریم و نصفمون؛نصف دیگرمون رو نمیشناسه

همش دارم فکر میکنم

 تو چطور میتونی چیز دگری باشی؟...