زيکورات

13 dec
نویسنده : زیکی - ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸
 

 

دلم خالیست...

 


 
 
6 دسامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

 

گاهی,نه گاهی, بیشتر وقتها, یادم میره که یه معمارم و اینکه حدود یک چهارم سالهای عمرم رو صرف این رشته کردم,سختی هاش به کنار چون هر حرکتی هزینه ایی داره , حالا حرکت ما یه کم خارج زد ولی هرگز لحظه ایی احساس پشیمونی نکردم از انتخابم و عواقبش , یهترین سالهاس عمرم سالهای دانشجویی بوده و یهترین روزهام روزهایی بوده که صبح برای رفتن به کلاس درس از خواب بلند میشدم و بهترین شبها,شبهایی که تا صبح بیدار میموندم.

حتی اسم زیکورات رو یادمه سر کلاس تاریخ استاد تلفظ کرد و برای اولین بار به گوشم خورد و وقتی فهمیدم منظورش زیگورات چغازنبیله نمیدونم چرا این اسم منو مدتها ول نکرد تا اینکه اسم اینجا بر خلاف اسم درستش که زیگورات ه شد زیکورات دلیلشم این بود که اون روز استاد یا نمیتونست گ رو تلفظ کنه یا نمیدونست ما ایرانی ها میگیم زیگورات,ما هم بهش هیچی نگفتیم و گذشت ...

یه بار دوستی گفت چرا هیچوقت هیچ کاری تو زیکورات نمیذاری و من همیشه فکر میکردم زیکی زیکورات یه آدم که هر احتمالی در موردش میره جز معمار بودن,نمیدونم شایدم من و زیکی  این مدت این قدر ها  به هم نزدیک نبودیم...

 طراحی داخلی یه کلاس و یه ورک شاپ

--------------------------------------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------
----------------------------------------------------------------------------

 


 
 
26 نوامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
 

تنگ میشه گاهی...   دلم رو میگم...

 


 
 
25 نوامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
 

یه خوابی دیدم... یه خواب جالب...دیدم مادرم پسری زائیده که اسمش شهریاره...