زيکورات

17 می
نویسنده : زیکی - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

آنکه پرنده نیست نباید بر پرتگاه آشیانه سازد۰

 

 


 
 
28 آوریل
نویسنده : زیکی - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 

تو این اواخر وبلاگهای زیادی سر زدم ؛هر اسمی که برام جالب بود دلیلی میشد برای کلیک کردن روی اسم وبلاگ؛ اسم های وبلاگها بعضی هاشون جالبن و عجیب من هی فکر میکنم نویسنده اون لحظه ایی که داشته اسم وبلاگ رو خلق میکرده چی فکر کرده که یه همچین اسمی گذاشته

بیشتر اونایی رو دوست دارم که از خواندنشون چیز یاد میگیرم یا نثر خاصی دارن خاله زنک بازی در نمیارن و برای ترافیک بیشتر  حاضر نیستن دست به هر کاری بزنن

نوسینده های مذکر رو بیشتر دنبال میکنم حرفهاشون رو بهتر میفهمم و به دلم میشینه مخصوصا اونایی که در مورد گجت ها مینویسن در مورد فیلم و کتاب و نقد سینما

لینکاشون رو کم کم اضافه میکنم اینجا تا واسه پیدا کردنشون در به در بووک مارکهای شلوغ و پلوغم نشم.نمیدونم این رسم اجازه گرفتن واسه لینک چقد مهمه اما من خبرشون نمیکنم تا حالا هم شکایتی نبوده

یکی از موضوعاتی که اگه بهش بر بخورم محال بدون خوندن رها بشه غربته و اونایی که دارن از غربت مینویسن...دیشب وبلاگ گروهی رو پیدا کردم که یکی از نویسنده هاش با نوشته هاش انچنان تونست با احساسات من بازی کنه که به جرات میگم با تک تک نوشته هاش همذات پنداری کردم و تا خود صبح آرشیوش رو خوندم

خوشحالم هنوز هست چیزی که مرا درگیر کند که بنوسیم و چند بار بخوانم و فکر کنم

 

 من در این شهر غریب هر شب فکر‌هایم را مثل پستانک مک می‌زنم تا خوابم ببرد. ولی از شما چه پنهان که رویا زدگان خواب ندارند. می‌گویند در غربت بیچاره بودن بهتر است از در کشور خود بدبخت بودن. لابد می‌دانند، لابد راست می‌گویند. گویی همه ما غربت نشینان خِرفت شده‌ایم، به یک آه نفرین شده‌ایم که این همه قدر نشناش و ناشکر شده‌ایم! شاکرهایمان گویی همه در وطن باقی مانده‌اند جلوی ماهواره‌ها.*

*از  وبلاگ رخت کن خاطرات

 

پ.ن  گودرت را سلام میرسانم...میدانم که خبر داری...


 
 
22 آوریل
نویسنده : زیکی - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

با خودم عهد ننوشته ایی بسته بودم که نذارم اون چیزایی که بر وقف مرادم نیست باعث بشه خودم و زندگیمو بسپرم دست سرنوشت

سرنوشت رو ما خودمون واسه خودمون میسازیم و این علاقه و جهد و پشتکار خودمونه که رو اطرافیانمون در مورد عکس العملشون در مورد ما تاثیر میذاره

دلسردی همونجوری که یه روزی میاد یه روزی هم پاشنه کفشش رو لخ لخ کنان میکشه و میره و اونوقت ما میمونیم و فرصت و عمر از دست رفته

اینکه آدم چشمهاشو باز کنه و اطرافیانش رو خوب ببینه و بشناسه فرصتیه که همیشه سراغ آدم نمیاد, این روزها دیگه معنی لبخند های تصنعی رو خیلی زودتراز قبل کشف میکنم معنی سلام های معنی دار و نگاه های موزیانه. 

اینجا رو اما هنوز دوست دارم با اینکه تو این مدت جای دیگه نوشتم اما صمیمیت اینجا که چند سال از زندگی من توش ثبت شده رو با هیچ چیز دیگه عوض نمیکنم

آدما تغییر میکنن , حالا یا اتفاقی میافته یا کسی رو میبینند یا از کسی دور میشن یا حتی یه کتاب جدید میخونن . فقط کافیه این تغییر به نفع خودشون و در جهت خواسته هاشون باشه بقیه مهم نیست...از دست دادن ها مهم نیست

دوستم...اگر چه که دیر پیدات کردم و زود از دستت دادم...اما دنیایی که تو به من نشون دادی حالا حالاها واسه من راه رفتن داره..مرسی از اون همه صبر و علاقه ,امیدوارم اینجا رو هم بخونی...

 

....من به قصه هات دچارم.