زيکورات

19 آگوست
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩
 

دیدی چه زود گذشت...به قبلا که فکر میکنم گاهی ؛ هیچ خاطره ناخوشی نیست جز یکی دوتا دلگیری کوچیک که محو شده بین اون همه خوشبختی....اره خوشبختی...عجیبه نه؟

بیا یه ناهار بریم همونجایی که تو دوس داری و یه دل سیر غذا بخوریم روبه روی هم و بعدش بریم همونجایی که من دوس دارم واسه کیک و چایی....

حداقلش خاطره ها میمونن...حداقلش...حتی اگرم سعی کنیم فراموش کنیم....فراموش کنی....

 


 
 
30 جولای
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩
 

دیروز عروسی بود...عروسی کسی که "عزیزم" بوده....دوستش دارم و این علاقه حس عجیبیه که نه عاشقانه است و نه خواهرانه....بعد "بله" عقد چشمام تر شد و خودم رو جایی سرگرم کرده بودم تا اتفاقی رو در رو شدیم و لامروت چنان بغلم کرد محکم و گرم و هر دو چنان گریه کردیم آرام و بیصدا که افسوس خوردم کاش یکبار؛فقط یکبار "قبلا" بغلم کرده بود و من گفته بودم که چقدر دوستش دارم.

 

واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه....


 
 
26 جولای
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
 

و حقیقت از پشت نگاهش پیدا بود...