زيکورات

 
نویسنده : زیکی - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٤
 

نشستم يه گوشه٬هيچ کس نيست٬تو هم نيستی که هی در گوشم وز وز کني٬حتی هوا هم انگار خفش شده٬پيداش نيست.

بدبختی اينجا حتی تاريک هم نيست که چشمم به ريختم نيفته٬عين بهشت روشنه٬اخه همين چند وقت پيش بهشت بودم٬امار روشناييش دستمه.

يه گاوه اون طرف همچين داره علفها رو حيف می کنه که خدا رو شکر می کنم که اگه تعداد گاوها از ادمها بيشتر نيست حداقل برابره.

اين اواخر يه چيزايی هوس کردم که وقتی به گوش شيطون رسيد٬طفلک کم اورد.... من يه سرخ پوست هوس کردم تو يه لامبورگينی!

اين دل صاحب مرده ٬از وقتی تنگ شده ٬دیگه هيچی توش جا نمیگيره٬موندم اين همه خرت و پرت رو کجا جا بدم؟