زيکورات

24 آوریل
نویسنده : زیکی - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

   

اینجا که نشسته ام جای خوبی است برای خلوت کردن؛ نه اینکه خلوت باشد ها نه؛ کمی دنج است نه زیاد؛ قفط کمی؛ اما نمیدانم چرا برای من آرام کننده است در این ساختمان دانشگاه نشستن حتی بعد ۶ سال که دیگه اینجا کلاس ندارم این اواخر هفته ایی یکی دو روز را تا ١٠ شب اینجا میمانم؛ تغییری هم نکرده آنچنان فقط اینکه قبلا ٣ تا کابل را میشد به برق وصل کرد توی کل طبقه و اما حالا سر هر میز ؛ به فاصله هر ٢ متر ٣ تا ورودی نصب کرده اند.

خاطرات زیادی دارم از اینجا؛اتفاقات زیادی اینجا رخ داده و آدم های زیادی اینجا هم دیگر رو دیده اند؛ تک تک گوشه کنار این جا نشسته ام و هر بار که سرم رو به اطراف چرخانده ام خاطری ایی جلوی چشمم آمده؛صدایی در گوشم پیچیده و چهرهایی در ذهنم شکل گرفته.

شبهای امتحان و پروژه زیادی رو روی این میزها درس خوندم و نقشه کشیده ام با مداد و پاک کن و خط کش "تی" گونیاهای موازی روی کاغذ های "آ٢" با راپید های ٣٠ ساله پدرم که از او به من رسید و الان که نگاه میکنم میبینم دارم روی پروژه دیپلمای فوق لیسانسم کار میکنم و تنها ابزارم لپ تاب است و موس قرمز نو ام... دیگه نه خط کشی هست و نه مدادی اما من باز هم همینجام؛ پشت همان میزهایی که ٧ سال پیش لمسشان کردم؛ از همان پنجره ایی به بیرون نگاه میکنم که روزی آدم هایی رو که از زیرش میگذشتند برایم مهم بودن نگاه کردنشان و الان نیست.

خدا میداند چقدر سکه ریخته ام داخل تک تک این دستگاهها و چقدر شبها از گرسنگی و تشنگی پناه آوردم به کاپوچینو و شکلاتهای این ماشینهای همیشه پر.

من دلتنگ همه اینها و هر آنچه که اینجا دیده ام و حس کرده ام خواهم شد...

من دلتنگ گذشته ام خواهم شد...

من از ترک کردن هراس دارم...