زيکورات

3 اکتبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
 

تو اتوبوس نشستم تا از ولی عصر برم خونه ، اتوبوس خلوته، چیز خیلی بعیدی به نظر میاد اما این روزها، پاییز پایتخته،برای من که هفت سال میشه پاییز تهران رو ندیدم امسال تجربه کردن مهر،عالمی داره، هوای سرد مرموزی میپیچه تو از شیشه نیمه باز،شیشه رو میبندم و چشمم قفل میشه رو دو نفر،به فاصله ی یه باغچه اون طرف پیاده رو دو دست در هم کلید شده،پسر قد بلند با شلوار پارچه ایی و پیراهن طوسی و دختر به قانون این روزهای ایران، لاغر،پیچیده در مانتویی شکلاتی و شالی از بربری و باز کیفی هم از بربری که معلوم نیست جنس درجه چندم چینی است ولی انصافا خوب شبیه جنس اصلی درش آورده اند.
دستها هنوز در هم کلید است،پسر حرف میزند،از پشت عینکش نگاهش معلوم است و دختر سعی میکند با ان یکی دست آزادش شال را روی شانه اش مرتب کند.
پسر هنوز حرفش تمام نشده و دختر به نظر خسته می آید،دستها به نشانه تحرکی در گفتگو بالا و پایین میروند و دختر این پا و آن پا میکند،پسر جمله آخر را گفته و لبخندی محو بر لب دارد، حالا نوبت دختر است.
دختر به یک جمله قناعت میکند و دستها دوباره بالا و پایین میروند و سر انجام با لختی خاصی از هم جدا میشوند،دختر چرخش نرمی میکند و راسته پیاده رو را میگیرد و خرامان میرود اما پسر هنوز انجا مانده،تکان نمیخورد،چشمانش از پشت شیشه عینک دختر را دنبال میکند که در شلوغی عصر شنبه خیابان کشاورز میان همهمه حراجیها و دستفروشها دارد گم میشود،دختر میرود و میرود و پسر هنوز همانجا که حرفهایش را زده بود ایستاده و خیره است حتی تنه ایی هم میخورد و با تکان آن چشمش دختر را در شلوغی گم میکند،جابه جا میشود، میاید سمت باغچه،با آن قد بلند روی پنجه بلند میشود،سرک میکشد اما دختر خیلی وقت است در هیاهوی این شهر پاییزی محو شده. پسر میچرخد،سر را پایین می اندازد و احتمالا تازه متوجه گل آلودگی کفشش شده،گل باغچه،آرام آرام که میرود عینک را روی صورتش جا به جا میکند و به این فکر میکند که چرا دختر یک بار؛فقط یک بار برنگشت تا پشت سر را ببیند.