زيکورات

26 اکتبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
 

مدتیست که دستم را گرفته؛همیشه میگذارد دم آخر؛همیشه وقتی که در نهایت درماندگی سراغش را میگیرم؛خودش خوب میداند انگار؛خوب میشناسد من را؛گفته بود اگر مرا خواستی آن غرور لعنتی را بگذار کنار و بیا سراغم؛خوب میداند که دانه های غرورم را هر شب تک تک میشمارم ؛خوب میداند که وقتی یکی از دانه ها را خرج کردم یعنی هیچ کس هیچ کاری نمیتواند بکند؛شاید بعد ها بهتر هم شود؛کسی چه میداند؛بار دیگراگر که پیش آمد؛یادم بیندازید یکی از دانه های غرورم را بشکنم؛من فراموشکارم.