زيکورات

 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤
 

 

شبهای توت فرنگی

همه چيز خيلی عاليه...عالی

مجردی قشنگه و تنهايی بيشتر؛همه چيز خودتی و خودت؛ميخوای قهر کنی؟خب قهر کن ! ميخوای دعوا کنی؟ کی گوش ميده ؛ هر چی ميخوای داد و هوار کن! امتحان داری؟خب داری که داری! سال اخری؟خب به من چه !

فعلا شبهای توت فرنگی را خوش است.

کريسمس واسه اولين بار تو اين چند سال خوش گذشت ... خيلی... همه چيز قشنگ بود...صاحب خونه: يه خانوم متولد ۱۳۲۷ سر زنده و شاد؛مهمونها :۵ تا جوون شر؛ دو تا عاشق بينمون بود که فقط ادا و اطواراشون کافی بود واسه يه شب طولانی..

اول ورود اين ميز خوش امد گفت.

اول ورود اين ميز خوش امد گفت.

سفره خوشگلی شد و غذای مورد علاقه من قورمه سبزی هم بود؛  ولی مهمتر از همه اون بوقلمون ترکی شده که دين و هوش از ما برده بود

خدا بيامرزه هر چی بوقلمونه... همينشم به زور موند...التماس ميکردم يه چيزی ازش بذارن بمونه واسه شاممم...بقيش رو هم موقع شام اوستا کرديم.

تو رو خدا ببين ملت چيا ميخونن... يکی از بچز قسمتهايی از نامهای عاشقانه انتوان چخوف رو به زيد مربوطش خوند... اين انتوان اخرشه به خدا؛ نه به اسم کتاب که (دلبند عزيزترينه) نه به اينکه زيدش رو (هاپوی من) تو متن کتاب صدا ميکنه... اون دو تا عاشق جمع ديدنی بودن گاهی...

 

تا ساعت ۳ صبح هم چای بود و تخته نرد و قهوه و کيک خونگی و انار گلپر و ديدن اولين قسمت از شبهای مسخره برره از کانال وطنی البته برای من؛ بقيه کلی کيفور بودن  و هی بيد بيد راخ انداخته بودن ...