زيکورات

 
نویسنده : زیکی - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳۸٤
 

تو کيستی که من اين گونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم

تو چيستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سرگشته روی گردابم

چشمهای تو افسانه نيست که تمام خواب و خيالم بود

تقدير من عشق تو شد که هميشه فکر محالم بود

 

چه کيفی ميده ؛ روز جمعه ؛ تو يه کتابخونه خلوت ؛ laptop جلوت ؛ اهنگ دارامبولی spanish گوش ميدی و بغلی کم مونده موهاشو بکنه چون صدای موزيک تو از توی هدفونت داره رو اعصابش salsa  ميرقصه بلاخره ايرانی؛ چيزی گفتن ! الکی نيست که...

ياران درس و مکتب هم که امروز دارن حالی ميزنن به حولی و معلوم نيست کجا دو در کردن و ما را ميان اين همه در و دافــــــــــــــــــــــــــــــــــ  تک و تنها گذاشتن

يکی بياد وگرنه من امروز يه کارايی ميکنم  هــــــــــــــــا ؛ گفته باشم