زيکورات

 
نویسنده : زیکی - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤
 

دلم بد جوری يه جوريه؛

آف ميذارم ؛ آف ميذاری ؛ اس ام اس ميزنم ؛ اس ام اس ميزنی ؛به يادت هستم ؛ به يادم هستی؟؟؟نکنه همش عادت شده ؛ نکنه هر دومون عادت کرديم؛ نکنه...

امسال بين ترم نشد بيام ايران؛نشد ديگه؛نشد.

تو هم که اند بی مرامی ؛ تو اين همه سال يه تکون ندادی خودتو بيای اينجا ببينی ما چه می کنيم روزامون چطور شب ميشه ؛ شبها رو چطور صبح ميکنيم؛آی يای ياي...

دلم بد جور خفن هواتو کرده ؛ همين الان ؛ وسط اين همه پسر مو بور.

چيز زيادی تو دنيا ندارم ؛اما هر چيزی هم که هست فعلا دوريش مال منه... پدرم هم که فعلا کارش واجبتر از دخترشه...

۳ تا امتحان مونده در حد وحشتناک که دو تاش مال ترمهای پيشه.ميترسم کم بيارم؛ميترسم يهو همه چی رو ببازم؛ اين آخر ها داره سخت ميگذره ... سخت

داره تموم ميشه ؛امسال رو ميگم يه ترمش که رفت ؛اون يکی ترمش هم مثل باد ميگذره اما تو هنوز نگفتی که ميای؛ اصلا مرد سفر هستی يا نه؟ يا هنوز مامانت بايد روزی ۱۰ بار چکت کنه که زير ماشين نرفته باشی؛

منم هيچی نميگم  ؛ منتظر می مونم ؛ بالاخره يه روز بزرگ ميشی ... بزرگ

فقط خدا کنه دير نشه؛ خدا کنه...

if my life is for rent and I don't lean to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine