زيکورات

۲۷ نوامبر
نویسنده : زیکی - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥
 

اصلا هیچ   حسی  انگولکم نمیکنه ؛ خیلی راحتم!! جریان چیه؟؟ خیلی آررررروووووم . نکنه خبریه؟ نکنه تو بیخبری بپوسم؟؟

امروز یه امتحان بود که حتی روحمم ازش خبر نداشت؛ حتی خط کش و مداد نبرده بودم با خودم دانشگاه!! فقط لپ تاپ و هدست برده بودم و موبایل !!

 فردا کلاس رفعه اشکاله!! اما من هنوز اشکال ندارم!! فکر میکنی چرا؟؟ چی شده؟؟

چرا وقتی ملت میفهمن خونه ام شبکه تلوزیونی ندارم و نتم دائمی نیست ؛ فکر میکنن من طفلکی  چقدر حوصلم سر میره؟  و من حتی نرفتم شاستی سرچ تی وی رو یه بارم فشار بدم محض خاطر خدا...

چرا اون روزی که  از هشت صبح تا دوازده کلاس دارم؛ یازده و نیم از خواب پا میشم ؛شیر قهوه  و مربای هویج بدر که از مغازه ایرانی خریدم رو میخورم ؛ یه دوشه نیم ساعته میگیرم ؛ میرم دانشگاه تا به ایکس و ایگرگ رفع اشکال بدم ؛ بعد با اولین ایرانی که جلوم سبز میشه میرم ناهار؛  میرم خونه لباس عوض میکنم ؛بعد با دوست پر حرف و پر انرژیم میرم کلاس رقص ؛بعد میریم خونه من کفشهای اسکیت رو یخم رو ور میدارم بعد میریم اسکیت میکنیم  و تا یازده شب هی رو یخ ویراژ میدم تا پاهام تاول میزنه!!!

چرا اون یارو که تو  یه هفته هر روز ۲۰ تا اس ام اس میزد و بهش گفته بودم  موهاشو کوتاه کنه بهش میاد؛حالا که یه سال هست حتی باهاش سلام علیک نمیکنم !؛ کلاسش دقیقا بغل کلاس منه و هر جفتمون با هم همزمان از کلاس میایم بیرون که بریم مستراح !!! به من سلام میده و موهاشو زده؟؟؟

چرا من امروز غصم شد وقتی فهمیدم کاسپین پرواز مستقیمشو از اینجا به ایران ورداشته؟ چرا چشمم موند به چلوکبابهای پرواز کاسپین؟؟

ببین!!! من این اواخر يه کم سوالام زیاد شده!! فکر نکنم تا امتحان بتونم جواب همشو در بیارم !! میای امشب رو تا صبح با هم درس بخونیم؟؟؟

الان  یهو  دلم   هـــــــــــــــــــــــوس  یه پژو  ۴۰۵  سبز یشمی متالیک پشت دیوار پارک ساعی کرد.

 

 

                                                                     فقط  همین.