زيکورات

 
نویسنده : زیکی - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤
 

سقف خانه ميريزد ؛ پرده ها پاره ؛ چراغها شکسته ؛ دیوارها بیشتر خاکستری تا سفید ؛
زن: خسته؛
مرد: فلج؛
پسر :به دنبال توپ پلاستيکی در کوچه و
دختر...وای دختر ...          
        من دلم تا يغما رفت/تا ته کوچه شک/تا سر فصل شکايت از خدا
توی سفره نان هست و اب و پياله و ضعف.
و عشق ...!!کو ؟کجاست؟
خدايا انتظار عبادت داری؟انتظار نماز؟ رو به کدام جهت ؟ اينجا جهت معنا ندارد.اینجا همه جهت هست و هیچ جهت نیست.
اینجا فقر خدائی می کند و نگو که ایمان چه شد!! که هزاران پستو می شناسم که ایمان در انها خاک می خورد.
        من دلم تا افق سبز حيات رفت/تا غروب انسان/تا پوچی يک جفت تاس
و دختر...من خواب را ديدم در چشمانش وقتی خيره به ديوار بود ؛ ديدم که چه ساده مي لرزد و چه زود خواهد پژمرد...وای دختر...
گفت ؛از طرف من به سهراب بگو :پشت درياها دیگر هيچ نيست ؛ که در ان وسعت خورشيد را بتوان اندازه  گرفت.
من دلم تا اخر فرياد رفت.