زيکورات

۶ آوريل
نویسنده : زیکی - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦
 

پروژم نمياد؛رفع اشکالم نمياد؛کشيدنم نمياد؛خونه رفتنم نمياد؛سر کار رفتنمم نمياد؛فقط دانشگاه موندنم مياد.

يکی هست اين اواخر نفس کشيدنش هم رو نرومه؛کاش ميشد اينو بهش ميگفتم؛به آرامش ميرسيدم.

خستم شده؛يه هفته تعطيلی ميخوام برم مثلا قطب پنگوئن تماشا کنم يا برم نايروبی و اوگاندا بچه های بی سرپرست رو بغل کنم.

يارووو وسط باغ دانشگاه دختره رو گرفته کم مونده شلوار دختره رو از پاش دراره همچين ماچش ميکنه ؛آبلموش ميکنه؛ميمالونه انگار دختره داره تموم ميشه؛آخريشه.

خدا آدم پررو نصيب نکنه؛طرف کيف و حال و مسافرتش با اون يکی رفيقاشه؛بعد که سرما خورده زنگ ميزنه ميگه داشتم ميمردم به تو هم ميگن رفيق؟منم گفتم؛ميرفتی پيش همونی که ازش گرفتی.

اه بابا ؛مردشور اين ادما رو ببرن؛هيچيشون اندازه و حساب نداره؛نه دوستيشون ؛ نه دشمنيشون؛نه فضوليشون؛نه عشقشون.

يه درست و حسابيشون پدر و مادرن که اونم؛ ما لياقتشونو نداريم.

اين روزا بدجور حالم تو قوطيه!!

 از يه اتفاق؛ چهار ساله که گذشته و ما همچنان ....

لعنت به اين صبوری ...