3 می

آسون نشو ای همسفر

ویرون نشو ای در به در

/ 2 نظر / 3 بازدید
نازلی

وای آمو پست قبل چه کرد با من... همه چیز برام زنده شد ، از روز اولی که به من این ساختمون رو معرفی کردن ، آخه اون اوایل من بچه مثبت بودم و کتابخونه نشین ! بهم گفتن اینجا هم میتونی درس بخونی حتی تا دیروقت ، و من روز اول باورم نمیشد همچین جایی بشه درس خوند و چه روزهایی شروع شد توی همین ساختمون ، سال اول که همکلاس نبودیم زنگ های تفریح اینجا همدیگه رو میدیدیم ، یادته ؟ یادته شب ها تا دیروقت مینشستیم درس الینگر رو میخوندیم ؟ حتی این ساختمون شده بود محل دیدار عشاق ! مینشستیم اون پشت شیشه و منتظر یه چهره آشنا بودیم...و من هربار که اسی وارد ساختمون میشد قلبم تندتر میزد و دیگه هیچی از درس نمیفهمیدم ... یادته چه شبهایی توی همین ساختمون با هم نشستیم و درد دل کردیم ؟ چقدر عکس دارم از اینجا ، چقدر فیلم... اون روز که تو چت میکردی و من فیلم میگرفتم ، اون روز که صندلی از زیرم لیز خورد و افتادم...... زیکی ، بهت قول میدم دلتنگی اذیتت نکنه انقدر سرت گرم میشه که گاهی یادت میره همه اینها رو ... مگر زمانی که یه دوست همچین نوشته ای رو بنویسه و همچین عکسهایی رو بذاره و پرتت کنه به گذشته ات تا بوده همین بوده...رفتن و ترک ک

مهدی

از ما که گذشت... ما که تجربه نکردیم ..مگه شما جوونا از این امکانات استفاده کنین !