9 جون

اولین تجربه دیپلما

.

.

.

جمعه 13.6.2008

ساعت 9

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
نازلی

ما همچنان دعا گوییمممممممممممم[تایید] کارات رو انجام دادی ؟ پروژه در چه حاله ؟ راستی من یادمه اگنش میگفت برای پروژه لیسانس لازم نیست که اون رو زودتر سابمیت کنیم [تعجب]تو اون روز گفتی 9 میری سابمیت فکر کنم خلاصه که خیلی موفق باشی آمو [ماچ] حالا یه کار دیگه هم باهات دارم که فکر کنم بهت زنگ بزنم [چشمک]

نازلی

چه غمم گرفت...یاد اون روز تحویل پروژه خودم افتادم یاد گل رز صورتی که برام آوردی [بغل] یاد استرس های خودم...یاد ساندویچ خوردنمون اون هم سر جلسه به اون مهمی [خنده]یادته ؟ یاد نگاه آروم اگنش افتادم یاد اینکه به اگنش گفتم اینا چرا نمیرن بیرون ( استادا ) و اگنش بلند زد زیر خنده [خجالت] یاد تو افتادم که تند تند ازم عکس میگرفتی [بغل] کاش اونجا بودم و میتونستم زحماتت رو جبران کنم... از همین راه دور هم برات یه عالمه دعا میکنم میدونم که موفق میشی فقط امیدوارم که استرس بیخودی نداشته باشی [ماچ]چشم به هم بزنی تمومه (شاید اینا رو فردا بخونی که همه چیز به خوبی و خوشی تموم شده [تعجب]) فردا برات گل رز آبی میارم [گل][ماچ]

نازلی

سلام آمووو خوبی ؟ خوشی ؟ اون دفعه برات کامنت گذاشتم نیامد [ناراحت]قاطی کرده این وبلاگا یه پست نوشتم از اون پروژه ااستاتیک گفتم ...یادته ؟ [خنده]همون مدرسه که روی دیوارش ساعت خورشیدی داشت [تایید]