31 ژانویه

 

زندگی بهانه است

بودن بهانه است

و

 مردن نیز

...

نه به همان دلیل که رفتم ؛ باز میگردم

و نه زین پس

به همان دلیل که تو را دوست میداشتم

خواهم نوشت

...

مینویسم

از نو

دوباره

تا شاهدی باشد برایم

که هیچوقت

اشتباهی را دوباره تکرار نکنم

...

من خواهم نوشت فقط برای خودم  و دیگر حتی برایم مهم نیست که روزهایمان ازما خالی باشند یا نباشند

...

همانطور که تو سعی میکنی فراموش کنی

من هم فراموش میکنم

برای من زمان میبرد

گریه خواهم کرد هر شب در تنهایی تک اتاقم اما

 پشت همه این اشکها

نفرت است که دارد جوانه میزند

از تو و خودم و هر چه که تا به امروز فکر میکردم درست است

...

و فقط یه شب تولد

توانست

تمام سیاه کند؛ قلب لکه دارم را

من بزرگ خواهم شد

بزرگ

.

.

.

 

شب مستی نیرزد به بامداد خمار

/ 5 نظر / 3 بازدید
میلاگرس

من فک میکنم اگه باده باده ی ناب باشه مستی می ارزه به خماریش...و اینکه هر باده ای رو نباس نوشید...و افسوس...افسوس ازاین باده سر کشیدن ها...[ناراحت]

مهدی

تو بزرگ شو... دولا دولا راه برو ولی بزرگ شو... تو بزرگ شو... همه جور شرابی رو که دوست داری سربکش... تا تجربه نکنی که ارزش آرامش و حضور خودت رو درک نمی کنی... باور کن آرامش به سادگی به دست نمیاد...

مهدی

من بارها برای آدمهایی که دوسشون داشتم آرامشم رو از دست دادم... !

نازلی

شاید ندونم از چی میگی اما خوب میگی و خوب بیان میکنی حست رو و این خوب گفتن خوب منتقل میکنه من رو بردی به اون حال و هوا ! به حال و هوای همین نوشته هات چه دوست داشتم این جمله رو " شب مستی نیرزد به بامداد خمار " به قول زیکی خوب باشی [ماچ][بغل]

نازلی

راستی ! خوشحالم که دوباره مینویسی کلا میدونی که از اولش هم وقتی شروع کردی به نوشتن یه ذوق و شوق خاصی داشتم بنویس...نه برای کسی ...فقط برای خودت [گل]