30 جولای

دیروز عروسی بود...عروسی کسی که "عزیزم" بوده....دوستش دارم و این علاقه حس عجیبیه که نه عاشقانه است و نه خواهرانه....بعد "بله" عقد چشمام تر شد و خودم رو جایی سرگرم کرده بودم تا اتفاقی رو در رو شدیم و لامروت چنان بغلم کرد محکم و گرم و هر دو چنان گریه کردیم آرام و بیصدا که افسوس خوردم کاش یکبار؛فقط یکبار "قبلا" بغلم کرده بود و من گفته بودم که چقدر دوستش دارم.

 

واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه....

/ 1 نظر / 3 بازدید
mehdi fatemi

ولی آدم بعد از این گریه ها عجب سبک می شه...