پدرانه

يه پدر دارم،شاه پسر،قند و عسل،باقلوا،ميميرم براش،بچه مثبتيه بيا و ببين.

اين تيریپ زن ذليليش جلو مادرم منو کشته، به خاندان مادرم ميگه <عزيز الهی> ٬به فک و فاميل خودش ميگه <ذليل الهی>.

از قديم رسم بوده عزيز الهی ها که ميرن خونمون بساط پلو کباب و اينا برقراره.ذليل الهی ها هم چون اصولا ذليل شده هستن اصلا خونمون نميرن ذليل شده ها.

پريروز زنگ زده(صحبتهای خصوصی رو وقتی خونه نيست زنگ ميزنه) حالا هی اين پا اون پا ميکنه اما نميگه چی ميخواد بگه،من که ميشناسمش،

میپرسم:باز نيروهای بن يوسف در سواحل والنسيا پياده شدن؟ترجمش يعنی :الهی بميرم باز مادرم حالتو گرفته؟

ميگه:اره تو ملقته ايم (همون مقلته،ق؟غ؟ت؟ط؟) تازه ،ماهی تابه ام(يه ماهی تابه قديمی يه نفره ) رو انداخته دور ٬ديگه نميتونم املت بخورم(اخه قهر که ميکنه غذاهای مادرم رو نمی خوره)

من:دل درد بگيره هر کی حالتو کرده تو قوطی...حالا بيا در مورد طعمش صحبت کنيم! (بريم سر اصل مطلب)

اون:عزيز الهی ها اومده بودن!

من:خب اين که طبيعيه،

اون:د نه ديگه بالام جان!غير طبيعيش اينه که ذليل الهی ها هم اومده بودن!

من:26.gif

....يه بار٬خيلی سال پيش،من در حد طفل بودم که به صورت اتفاقی اين اتفاق افتاد٬دو سلسله از خاندان عزيز الهی ها منزل ما بودن و داشتيم پلو کباب رو اوستا ميکرديم که يهو ذليل الهی ها حمله کردن ٬اول کلونی تشکيل ميدن بعد به طعمه حمله ميکنن،حالا ما وسط غذا...خلاصه يادم نيست اون شب از همسايه هاچند تا تخم مرغ قرض کرديم ولی به همشون املت داديم با سماق.

بعد اون شب مادرم با ملاتفت تمام ذليل الهی ها رو متوجه کرد که اولا حمله دسته جمعی کار بديه دوما قيمه قيمه شون ميکنه اگه يه بار ديگه پاشونو بذارن خونه ما!

 از اون سال کلی گذشته و همه ما بزرگ شديم، در طول اين سالها ذليل الهی ها بعد از فرستادن پيک صلح اعلام کردن که اولا غلط کردن دوما از اين به بعد سالی يه بار٬بطور متوسط هر ماه يه خانواده ٬اونم خانواده های بالای ۵ نفر به صورت شيفتی ميان منزل ما،تازه از يه هفته قبلشم وقت ميگيرن.

حالا نميدونم چی شده که يه طرفه زدن زير همه توافق نامه ها و از قطعنامه صلح خارج شدن.

 چيزی هم نشده ها ، اومدن و رفتن و تموم شده،يعنی زندگی همينه،اگه اين دو تا مرغ عشق سر اين چرت و پرتها به تیپ هم نزنن که زندگيشون خسته کننده ميشه،عادی ميشه،دچار روزمرگی ميشن.

من:اکشال نداره!حالا خودم برات يه ماهی تابه نقلی ميخرم(پدرم زياد اهل خريد واسه خودش نيست٬يعنی اصلا نيست٬همه لباسها شو  من براش ميخرم)

اون:پس از اين TEFAL ها بگير که هر وقت گرم ميشه وسطش قرمز ميشه!

من:20.gif18.gif

خدايا :هيچ بت پرستی رو يتيم نکن.

/ 8 نظر / 4 بازدید
ali(babaye Alborz

ملاتفت نه ملاطفت!! خيلی باخال بود...........کلی خنديدم............ (خيلی برات مهمه. نه؟) ضمنا تو پول بفرست من اينجا ماهيتابه رو برای بابات اوستاش ميکنم اساسی...........)

مهدی

خيلی بابای خوبی داری ... به نظرم آدم دوست داشتنی باشه... يعنی خيلی دوست داشتنی...

marmar

زياد ادم رمانتيکی نيستم ،ولی اين يه نفر بد جور به زندگيم گره خورده، خدا گره همه رو وا کنه،ما هم تو اونا... ino bahal omadi ;) matne akharet ham ke chizist vase khodesh :) khosh bashi

masoud

ای ولا...خيلی باحال بيد.بابای شما خيلی شبيه بابای منه.شايد هم برعکس.اما اين ديالوگها خيلی قشنگ بود.مخصوصا اون نيروها بن يوسف.:دی...لينکتون رو با اجازتون می زارم

ali(babaye Alborz

يه روزی تنگ غروب آسمون ميرم از شهر تو ای نامهربون من نميدونم چرا هر وقت ميام اينجا ياد اين شعر ميفتم!!

*مرغ---دريايی*

سلام هانی!تيتر کامنت من مادرانه ست،تو از بابات طرفداری کردی گفتم من هم برم طرف مامانت(کدوم طرف؟!) بابا من اين ذليل الهی ها رو ميشناسم..چی بگم والا،اينجا امنيت جانی ندارم يهو ديدی سر و کله اشون پيدا شد :(( ،امّا نميدونم چرا توی بيشتر خوانواده ها اين ذليل الهی ها قوم و خويش باباها هستند،البته مال ما که همشون عزيز الهی هستند( چرا چپ چپ نگاه ميکنی؟)...اون مرغ عشق رو خوب اومدی...ميگم زيکی کی بريم خريد ماهی تابه؟...بابا تو که جواب نميدی من هر چی سؤال ميکنم،ببين اگه دير رسيدم سر کلاس بدون که تقصير توهه هـــــــــــــــــــــا

marmar

up kardam ;) only 4 u :D khosh bashi

فر-ایزدی

کلی کيف کردم با اين پستت. من طفلکی و همسر جونمو بگو که مستقيم (بی هيچ تعارفی )ميريم قاطی غيز عزيز ها!!!