21 آوریل

... روز گرمی بود؛ گوسفندها کنار دروازه شهر؛در طویله یکی از دوستان تازه اش بودند.در آن حوالی افراد زیادی را میشناخت و برای همین بود که سفر را دوست داشت؛آدم همواره دوستان تازه ایی می یافت و با این وجود مجبور نبود هر روز کنارشان بماند. اگر آدم همواره همان آدم های ثابت را ببیند احساس میکند بخشی از زندگی اش را تشکیل می دهند و از آنجایی که بخشی از زندگی ما میشوند؛هوس میکنند زندگی ما را هم تغییر بدهند.
اگر آدم آنطور که آنها انتظار دارند عمل نکند؛به باد انتقادش میگیرند.چون هر کس فکر میکند دقیقا میداند ما باید چطور زندگی کنیم؛اما هرگز نمیدانند چگونه باید زندگی خودشان را بزیند.

کیمیاگر از پائولو کوئیلو
ترجمه آرش حجازی
قطع جیبی صفحه ۴۰

 

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
سمیرا

من همونی ام که با هم دوست گردیدیم[نیشخند] یادته؟[سوال]

سمیرا

منو با این آدرس که وبلاگ جدیدمه لینک کن[چشمک]

سمیرا

هنوز دوستیم آیا؟ بوس بوس[قلب][ماچ] بابای[بغل][خداحافظ][گل]

زیکی

سمیرا جان مادر: من چرا آدرس نمیبینم؟

نازلی

روی اسمش کلیک کن آمو[ماچ]

نازلی

من دچار اشتباه شدم [تعجب]فکر کنم منظورت این بود که آدرس سمیرا ارور میده آدرسش اینه http://sam-sam.pib.ir/

مهدی

داستان زندگی خیلی هاست.. که شوهر می کنن ... یا زن می گیرن ... یا دوست پیدا می کنن یا کارمند جدید استخدام می کنن یا دسته چک می گیرن یا ترشی می ندازن کندو می زنن یا خارج می رن و ...