می دونی چی شد؟همين الان همه اين چيزايی که اين پايين می خوای بخونی يهو پريد٬يادم رفت save کنم ٬دو باره دارم مينويسم.تو اين وضع و اوضاع  هم شمسيت ما رو ول نمی کنه...

يه حرفهايی هست ٬گفتنش سخته اما نوشتنش٬ نه اينکه اسون باشه ها نه٬ اما يه جورايی راحت تره. بالاخره اينطور نباشد که شما بلاگيد و ما نلاگيم(چی شد)

مايکل رفت٬نازلی(دوستمون)فردا داره ميره٬حامد ميخواد بره...من،تو،همه ما همونطور که يه روز اومديم و شديم گروه AR13 يه روزی٬دير يا زود از هم جدا ميشيم ولی يه چيزی برامون می مونه که هيچوقت ازمون جدا نميشه...خاطرات...همه اون چيزای مشترکی که اگه يکيمون نبود هيچوقت شکل نمی گرفت ... روزهايی که با هم گذرونديم٬ساعتهايی که کنار هم نشستيم و ثانيه هايی که با هم نفش کشيديم...تو خنده ها و گريه ها ٬تو خوشيها و تلخيها٬تو تمام اون روزای بی کسيمون که غربت داشت خفمون می کرد...تو بين تمام اون حرفای خودمونی و اشاره ها که هيچ کس سر در نياورد...من تو و دوستی قشنگ تو رو می بينم٬من صميميت و صفايی ميبينم که اگه دنيا رو بگردم پيدا نمی کنم.پاکی و خلوصی هست که هيچ جا نيست.

همه اون خاطرات قشنگی که داری٬منم دارم٬گذاشتمشون اينجا (دارم قلبم رو نشونت می دم) همين ۲۱ گرم کوچولو٬امشب٬تو اين بارون منو کشيد اينجا تا بگم که نمی خواستم اون چشمها تر بشه٬اما حالا که شده بدون واسه يه نفر ارزش خيلی چيزا هزار برابر شده.

اينجا رو باش٬بغل دستی داره بهم دستمال می ده و می پرسه حالم خوبه؟يادم رفته بود صورتم خيسه ...ميبينی...منم بالاخره اين کاره شدم٬ديگه نگی زيکی بلد نيست و اينا.

هيچوقت فکر نکن که خداحافظ ميتونه ما رو از هم جدا کنه.هيچوقت اجازه نده فکر دوری ٬روزای قشنگمون رو ازمون بگيره.بيا اين ۱ سال باقی مونده رو قشنگتر تموم کنيم حتی بهتر از ۳ سال گذشته.

دوست گلم (می دونی که هيچوقت نتونستم نازلی صدات کنم) ازت ممنونم که ديروز رو برام خاطره کردی٬مرسی که يه يادگاری ديگه به يادگاريات اضافه کردی.

فردا روز خوبيه ٬اگر چه تو راهرو ها ديگه نازلی رو نمی بينيم که بهش بگيم ˇکجا مادر؟ˇ  ديگه نيست تا اروممون کنه که استيل راحته ٬ ديگه نيست تا يه اطاق کتاب و جزوه بارمون کنه(امروز ٬اين دم اخری هم ازش جزوه گرفتيم)يادته؟همه اينا يادت ميمونه؟ياد منم می مونه.

اره ٬فردا روز خوبيه.

/ 9 نظر / 3 بازدید
*مرغ---دريايی*

زيکی،،،نميدونم چی بگم!!!نميدونم....نميدونم اين بغض لعنتی چيه که ولم نميکنه!وای چقدر حوس قدم زدن کردم تو اين بارون،کاش پاهام درد نميکرد......کاش ميتونستم امشب تا صبح گريه کنم،امّا فکر اينکه فردا با اون قيافه اگه بيام دانشگاه همه ازم فرار ميکنند نميذاره،،،نميدونم چرا نميتونم رفتن ها رو ببينم،حتی رفتن مايکل واسم سخت بود،رفتن نازلی سخت تر و رفتن تو.......هر چی صبر ميکنم که شايد اين اشکا بند بياد نميشه،ميدونی که چقدر گريه هام طولانيه...من برم،آروم که شدم باز ميآم و مينويسم

شقايق

کی داره می ره...چی شده؟؟؟ خيلی غصه‌م گرفت اينو خوندم...نازلی کجا می ره مگه؟؟؟

هیچ کس

سلام زيکی. ميدونی شايد اتفاقی باشه . اما دقيقا حسی شبيه به حست دارم . دل کندن . دل کندن از چيزيی که باهاشون زندگی کردم و حالا جزوی از من هستند . درکت ميکنم

*مرغ---دريايی*

سيااااااااا زيکی..هوج واج؟من هم هاج و واج ...آمو زدی به هدف،پس،فردا ميری که وصلت کنی؟ ما رو بی خبر نذار،کاری داشتی ،چيزی خواستی فقط يه سوت بزن...ميآم پشت در وسط دعا ميخونم،از الان برم يه ذره دعا معا ياد بگيرم فردا تو گل نمونم!!!ببينم زيکی،جدی عکس اون استاد رو با اون دختر خوشگله داری؟؟؟؟وای من عاشق قيافه اون دخترم،ميشه عکس رو بدی به من( چشمک)....فردا بچه ات فراموش نشه،بيارش دانشگاه عکس ها رو بازرسی کنم هر کدوم لازمه فيلتر بشه........بچه مثلاً رفتی کتابخونه درس بخونی يا بلّاگی( تشديد فراموش نشه)بشين سر درست تا عصبی نشدم

*مرغ---دريايی*

اون <وسط> منظورم <واست> بود نميدونم چی شد که يهو اونجوری شد:)))،اشتباه لپی اين برنامهen2fa بيد

*مرغ---دريايی*

زيکی...باز هم متنت رو خوندم،ميدونی،اگه صد بار هم بخونم،باز صد و يکمين بار هم بيز بيز ميشم!!! موها به تنم سيخ ميشه،تا ميام يه دو سه تا کلمه بنويسم بغضم ميگيره...اين دل من هم بدجور بازی در آورده،نميدونم کی ميخواد دست از اين لوس بازيهاش برداره....تمام سعيم رو ميکنم امسال باقی مونده رو بهتر از سالهای قبل بسازم،ميدونی،توی دنيا هيچ چی ارزش نداره غير از اون چيزايی که هميشه تو دل آدم ميمونه،،دوستی ها ارزش همه دنيا رو داره،،،،با اينکه اين پستت رو دوست دارم،امّا بهتره زودتر آپ کنی،چون اونوقت هر دفعه من ميام اينجا علاوه بر آبغوره گيری،يه عالمه کامنت ميذارم...خوب چيکار کنم دست خودم نيست،احساساتی ميشم P: راستی بابت لينک هم koszonom سيپن ((((:

شقايق

کچايی زيکی؟ به آپديتون!